محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

202

مجمع الانساب ( فارسى )

سيبى كه ز دست تو نهان مىرسدم * زو بوى حيات جاودان مىرسدم چون نار دلم بخندد از شادى آن * كز دست و كف تو دوست‌گان مىرسدم و اين قطعه حسب الحال خود خودش فرموده است ، قطعه : من آن زنم كه همه كار من نكوكارى است * به زير مقنعهء من همه كله دارى است به هر كه مقنعه‌اى بخشم از سرم گويد * چه جاى مقنعه تاجى هزار دينارى است درون كلبهء عصمت كه تكيه‌گاه من است * مسافران صبا را گذر به دشوارى است نه هر زنى به دو گز مقنعه است كدبانو * نه هر سرى به كلامى سزاى سالارى است حسن شهم ز نژاد قراالغ سلطان * زما برند اگر در جهان جهاندارى است و چون به كرمان آمد و برادر را از آن قبل كه پادشاه را برادر نباشد سلطان جلال الدين سيورغاتمش را كه برادر پدرش بود از دست برداشت و آغاز داد و دهش كرد و آن رسم عدل و انصاف نهاد كه سلاطين جهان پيش از او ناچيز آمدند و اهل علم را ادرارات و معايش بسيار داد و مدارس و مساجد بيقياس بنا فرمود و وزرا و كتبه را به جاى خود هركسى مرتبهء خود معين گردانيد و ملوك و اقربا را هر يك به شغلى منصوب كرد و ولايت شبانكاره را استدعا كرد و به وى ارزانى داشتند و نواب او بيامدند و هرموز و قيش و بحرين نيز تصرف نمود و يزد نيز داخل ممالك او شد . چون بايد و خان خروج كرد و آگاهى به كرمان رسيد او عظيم بترسيد بر عزم فرار با وزرا مشورت كرد در خاطر داشت كه راه خراسان گيرد و به حضرت غازان خان پيوندد . چون اجل نزديك بود آن رأى قرار نگرفت خود عن قريب جمعى بر كردوجين خاتون كه زن برادرش سيورغاتمش بود و هنوز در تعزيت او نشسته جمع شدند و او پادشاهزاده بود . دختر منكوتمور حالى بنياد سلطنت نهاد و هم در آن هفته عزيمت حضرت ساخت و هم در آن نزديكى پادشاه خاتون را مقيد كرده با خود ببرد با جملهء نواب و خواص همه در سلاسل . چون به كوشك زر نزول كرد فرمود تا دو سرهنگ عفريت‌وار در آن نيم‌شب درآمدند و او