محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
171
مجمع الانساب ( فارسى )
نوينى داشت و شحنهء شبانكاره بود و قديما از اين ولايات خيلى مال ربوده از جلال - الدين مستشعر شد [ كه ] مبادا تقرير آن مالها كند با جلال الدين آغاز منازعت نهاد و جلال الدين به عنايت پادشاه مستظهر ورقهها نبشت مشتمل بر جمع مالى كه تا غايت از ولايت شبانكاره با سيشى و نواب او است و مالى بيقياس سر بالا برآمد و صاحب ديوان بر آن حال واقف شد چنان كه به پادشاه اباقا رسيد و جاه سيشى از آن خلل پذير آمد و از باسقاقى معزول شد . و ملك جلال الدين سه سال در اردو موقوف ماند و هرچند سيشى با وى موافقت و دوستى جستى او ابا نمودى و تكبر و تجبر ورزيدى . و نيز سيشىيعشى ( ؟ ) از وى دخترى طلبيد از براى پسر و ملك قبول نكرد و فحشها گفت . سيشى منتهز فرصت شد تا وقتى كه اباقا خان درگذشت و اردو در تزلزل افتاد و احمد خان به پادشاهى نشست . در اين ميانه سيشى فرصت نگاه داشت و روزى كه لشكر احمد خان در كوچ بودند دو نوكر خود بر ممر موكب جلال الدين نشاند تا او را از دست بردارند . ايشان بيامدند و جلال الدين را گفتند حكم است كه ترا به ياسا رسانيم . جلال الدين معول داشت كه همان روز ايلچى پادشاه احمد از طلب او بيايد . پيش از آنكه ايلچى بيامدى نوكران سيشى كار او تمام كردند و در پاى كوه الوند او را به دو نيم زدند . چون او را كشته بودند ايلچى برسيد و معنى نوشدارو كه پس از مرگ به سرخاب دهند روشن گشت هيچ فايده نبود . و از آن بتر چيزى آن بود كه وقتى ملك و سيشى خصمان بودند جمعى از حجاب در شبانكاره پسر ميانگين يعنى نظام الدين حسن را كه طفل بود بر جاى پدر نشانده بودند و بدان بهانه جمعى از امراى بزرگ كشته و آن خبر به سيشى رسيد و مزيد علت كار جلال الدين شد . و جلال الدين چون شهيد شد عمرش بيست و شش سال بود و سيزده سال پادشاهى راند و در سنهء سبع و سبعين و ست مائه بقتل آمد . عليه الرحمه . الملك مظفر الدين بن طيب شاه چون جلال الدين بقتل آمد دو پسرش در اردو بودند . غياث الدين محمد و مظفر الدين محمد كه مهتر پسران بود . پس چون مظفر الدين پدر را كشته يافت در پاى تخت احمد زانو زد كه پدر مرا بىگناه كشتند و سيشىيعشى عازم خراسان شد