محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

146

مجمع الانساب ( فارسى )

كسى به لشكرى مرا مدد كنيد كه من شما را سدى محكمم و به يك بار و دوبار پاى بفشاريم ممكن كه دفع ايشان ميسر گردد و الا كه سخن من قبول نيفتد همه اسير مغول شويد و از ما و از شما ديار نماند . پس نه خليفه اين رأى قبول كرد و نه اهل عراق و سلطان در حدود آذربادگان بماند . مغولان كه بدان طرف آمده بودند برسيدند و حربى كردند سخت . و اين بازپسين جنگى بود كه سلطان كرد و هزيمت يافت و همهء خزينه و اطفال و زنان و رخوت فوت شد . سلطان نيك‌دل شكسته شد و ترك لشكر و لشكردارى كرد و پنهان شد و كس ندانست كه كجا رفت . قومى گفتند به راه طبرستان و مازندران بيرون شد و گذر بر حشم كرد كرد . روزى جايى خفته بود . اكراد در لباس او كه همه مرصع بود طمع كردند و او را هلاك كردند . قومى گفتند كه به لباس تصوف ملبس شد و خرقه‌اى پوشيد و سر در جهان نهاد . هر وقتى در شهرى كسى سر برزدى و گفتندى سلطان جلال الدين است و بدان سبب خيلى فتنه برخاستى على هذا نام و نشان او كس نيافت . السلطان غياث الدين پيرشاه بن محمد بن تكش و سلطان محمد خوارزمشاه را بسيار پسران بودند اما آنچه در صدد پادشاهى بودند سه پسر بودند : اول سلطان جلال الدين منكبرنى ، دوم سلطان غياث الدين پيرشاه ، و سوم سلطان ركن الدين . و چون سلطان جلال الدين را پدر در حيات بود مملكت سلطان محمود و سيستان و غزنين و هندوستان از آن وى بود و مملكت كرمان از آن غياث الدين و مملكت عراق بعضى از آن ركن الدين . پس چون سلطان جلال الدين سلطان شد او باد سلطنت در دماغ افكند و در سروقتى چنان هر وقت نيز عذر به گمان بىوفايى نهادى ( ؟ ) و سلطان جلال الدين از وى تحملها كردى تا روزى كه روزگار جلال الدين منقضى شد او هنوز مهوس آن كار بود دو سه روزى در كرمان بر تخت نشست و به عراق آمد و براق حاجب كه والى كرمان بود مربى او گشت . و چون كار مغول قوى شد براق مردى داهى بود و بنياد ايلى و مطاوعت با سلاطين مغول نهاد - چنان كه ذكر آن به جاى خود بيايد - و كار سلطان غياث - الدين در تراجع افتاد . براق مادر [ وى ] را بخواست اگرچه سخنى بزرگ بود .