محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

147

مجمع الانساب ( فارسى )

سلطان غياث الدين از نارضا و رضا تن در داد و مادر سلطان زن براق شد . و مدتى كار براق در ترقى بود و سلطان غياث الدين محكوم او گشت اما تاب اهانت نمى - آورد و چون مست گشتى از وى سخنهاى نقض براق صادر گشتى و براق اغماض كردى . روزى به غايت مست بود در مجلس روى با براق كرد و گفت اين سلطنت مرو را كه به تو داد ؟ جواب داد آن كس كه قباى ملك از پدر و برادر تو بركشيد و به مغولان پوشيد . سلطان غياث الدين فحشى گفت . براق بفرمود تا او را با مادر يك جا بكشتند و روزگارش بسر آمد . السلطان ركن الدين غورسانجى « 7 » پسران سلطان محمد هركسى نامى تركى داشتند و سلطان ركن الدين را « غورسانجى » نام بود . به وقت آن كه سلطان محمد از عراق بازگشت او را نامزد ملك عراق كرد با ابهتى و عدتى روان شد و عماد الملك را بر سبيل اتابكى با وى بفرستاد . چون به رى رسيد امراى عراق بر خلاف و عصيان او اتفاق كردند . سلطان ، محمد بن شرف الدين امير مجلس را به مدد او بفرستاد و حرب كردند و بر امرا مظفر شد و اكثر ايشان را بگرفت و بر هيچ كس آسيبى نرسانيد و همه را خلاص داده تشريف و نواخت ارزانى فرمود و بدين تلطف جملهء اهل عراق مطيع امر و عريق ايادى ( ؟ ) گشتند و الانسان عبيد الاحسان . و چون خبر رسيد كه پدرش سلطان محمد از ماوراء النهر منهزم بازآمد او عماد الملك را بفرستاد تا سلطان را به آمدن به عراق تحريض دهد . آن بود كه عماد الملك سلطان را به عراق آورد و هم از رى عزيمت فرار كرده به مازندران شد و چون پدرش به مازندران رفت او نيز در عراق نتوانست بود به راه كرمان برفت و به ملك زوزن پيوست . او جان بر ميان بست و خزانه‌ها بريخت . چون نايرهء سطوت و هجوم مغول منطفى گشت باز به عراق آمد و بر در اصفهان بنشست . اهل اصفهان به مدد قاضى راه او ندادند و بازگشت . در شهر رى آمد و مدت دو ماه در رى مقام كرد . چون خبر آمدن مغول شنيد به فيروزكوه آمد و به قلعه تحصن جست . مغول در رسيدند و مدت پنج ماه محاصرهء قلعه كردند . عاقبت در دست مغول گرفتار شد و او را از قلعه به شيب

--> ( 7 ) . در متن : « ركن الدين اغورسايسى » .