محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

140

مجمع الانساب ( فارسى )

از قالب دولت بيرون افتاده بود در آشوفتن فتنه مبادرت نمود و سابق شر و فساد گشت . و آن‌چنان بود كه جمعى بازرگانان روى به اردوى چنگيز خان نهادند و متاعها به يك ده بفروختند و چنگيز خان ايشان را تشريفات و پايزه داد و قومى هم از مسلمانان و هم از مغولان همراه ايشان كرد قريب چهارصد و پنجاه تن ، و به مملكت سلطان فرستاد و پيغام داد كه چون سلطان محمد امروز از بأس ما ايمن است و ميان ما دوستى است بازرگانان او پيش ما آمدند و تشريف و نواخت يافتند ما نيز جمعى بازرگانان فرستاديم تا متاع اينجايى بدان طرف آورند و از آن طرف به ما رسانند . بايد كه شرايط دوستى بجاى آورد و ايشان را بدرقه كرده بازگرداند . چون آن جماعت به ماوراء النهر رسيدند ملك ماوراء النهر از آنجا كه طمع در مال ايشان كرده بود با سلطان محمد نمود كه جمعى آمده‌اند از مسلمانان و به حمايت كافران شده‌اند ، در دين اسلام روا نيست كه مسلمانان به حمايت كافران درآيند حكم آن چگونه است ؟ سلطان بىآن‌كه غور و غايلهء آن ندانست « 4 » بىانديشه فرمود كه ايشان را همه بكشتند ناگاه چهار صد و پنجاه مسلمان بيگناه بكشتند و ندانستند كه به عدد هر تار مويى كه بر سر آن بازرگانان بود سر صد هزار پادشاه گردنكش برفت و جهانى در اضطراب آمد . چون اين خبر به شاه جهانگير رسيد عنان تمالك و تماسك از دستش برفت و عزيمت بر قلع ملك و استيصال خاندان سلطان مصمم كرد و آنچه قضا برنگيرد و قدر برنتابد يرليغ داد چنان كه ذكر آن در اول خروج چنگيز خان به تفصيل كرده آيد . و چون سلطان اين حكم كرد خود در عراق بود و به مدتى با گوش وى رسيد كه چنگيز خان را از اين حال خبر شده و لشكر خواهد آمد . خوف و فزع در نهاد او پيدا شد و به خراسان بازآمد و مدتى در نيشابور به عيش مشغول گشت خبر رسيد كه كوچلك خان پسر گور خان بر ماوراء النهر قصد مىكند . سلطان بدين مصلحت به سمرقند آمد و خود كوچلك از لشكر چنگيز خان گريخته و آواره مىشد و چون دفع كوچلك خان كرد و سلطان هنوز در سمرقند بود خبر آوردند كه توق‌طغان مقدمهء لشكر چنگيز خان است و با سپاهى بزرگ مىرسد . سلطان محمد هنوز شربت حرب و دستبرد مغول نچشيده بود با لشكرى تمام روى به ولايت جند نهاد و استقبال لشكر مغول كرد و به كنار رودخانه برسيدند لشكرگاهى

--> ( 4 ) . بايد بدانست باشد .