محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
141
مجمع الانساب ( فارسى )
ديدند پر از كشتگان و خون تازه . از مجروحى پرسيدند كه اين چه لشكرى است ؟ گفت لشكر مغول . سلطان از پى ايشان برفت و به ايشان رسيد و ايشان كمتر از لشكر سلطان بودند چون قلب كشيدند پيغام فرستادند كه ما را چنگيز خان به مصلحتى ديگر فرستاده و اجازت جنگ با سلطان محمد نداريم ، تو دامن عافيت گير و برو و الا پاى بر دم اژدهاى نهى . سلطان گفت دهيد و آن روز تا بين العشائين حرب كردند هيچ يكى ظفر نيافتند هر دو لشكر فرود آمدند . مغولان در شب آتش بسيار كردند و برفتند . روز ديگر سلطان با سمرقند آمد خوف و هراس بر احوال او راه يافته و روزبه - روز آوازهء چنگيز خان مىرسيد و سلطان مىترسيد و از جهان و از مملكت سير شده بود و سن او به هفتاد رسيده و قضاياى حرب نيز برآمده در آن حال مىپيچيد و آن كار را چاره مىانديشيد . هيچ درمانى ميسر نشد از بزرگان و وزرا و اركان حضرت مشورت خواست . وزرا گفتند مصلحت در آن است كه مملكت ماوراء النهر را ترك گوييم و سپاه بسيار در كنار جيحون جمع كنيم و بنشينيم كه هيچ لشكر اين سپاه گران نتوان شكست و جريدهء لشكرها خواستند و نگاه كردند به غير از لشكرى كه در هر شهر مقيم بودند آنچه لشكر سلطانى بود با سليح تمام هفتصد هزار سوار بودند گفتند بدين لشكر جهان توان گرفت . سلطان گفت اين نه تدبيرى است . يكى گفت ترك خراسان نيز بكنيم و به عراق رويم كه عراق ملكى فراخ است و از مغول دور است . سلطان هم نپذيرفت . ديگرى گفت خراسان و عراق و ماوراء النهر هيچ - يكى خود نبود به مملكت غزنين رويم و كابل و بست و سيستان و هند در دست ما باشد حاليا اين سيل بگذرد دو سه روزى آنجا باشيم . سلطان اين رأى بپسنديد و عمادالملك وزير از براى آن كه از عراق بود مىخواست تا با ملك خود رود رأى سلطان بگردانيد و سلطان عزيمت عراق كرد . پس صد و ده هزار سوار نيكو در سمرقند بنشاند و وصيت كرد گفت فصيل و باره نيكو كنيد و به خراسان آمد . و به هر شهر كه مىرسيد مردم را از لشكر تتار مىترسانيد و دل مردم زيادت مىشكست و مى - گفت : شما هر كسى چارهء جان كنيد * خرد را بدين كار بيجان كنيد و مدتى در نيشابور به عيش مشغول شد و كار عالم در اضطراب افتاد و دست از حزم و ملكدارى بكشيد و به غير از شراب و شاهد و لهو ندانستى . و سلطان جلال الدين كه پسرش بود مردى مردانهء مجد بود و مىدانست كه اين كار