محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

108

مجمع الانساب ( فارسى )

السلطان محمد بن ملكشاه بن الب‌ارسلان و چون سلطان بركيارق وفات يافت اهل اصفهان به اتفاق سلطان محمد را بياوردند و بر تخت نشاندند . و او سلطانى به غايت بزرگ ديندار بود . در اول سلطنت او دو غلام پدرش يكى صدقه نام و يكى اياز عاصى شدند و به بغداد عصيان آشكارا كردند . سلطان با لشكر به بغداد شد و آن حرب مدتى بكشيد . روزى از بالاى سر لشكر خصم مثل دخانى و علامتى به شكل همچون اژدهايى بود مردمان بترسيدند و لشكر صدقه و اياز بگريختند و صدقه و اياز هر دو گرفتار شدند . و چون سلطان محمد از اين حرب بپرداخت در آن وقت كه ميان او و برادرش بركيارق فترت بود ملاحده فرصت يافته بودند و استحكام قلاع كرده و داعيان به هر شهر فرستاده و قوى شده تا غايتى كه قرب سى چهل هزار مرد از اهل اصفهان دعوت ايشان قبول كرده بودند و مردى برخاسته بود نام او عبد الملك بن عطاش و اين دعوت را قوى كرده . و قلعه‌اى است در حدود اصفهان كه آن حصن ملوك بودى و دختران و خزانهء آل‌سلجوق آنجا بودى . ملاحده آن را بگرفتند و عبد الملك - بن عطاش حاكم آن قلعه شد . و در شهر اصفهان ملاحده چنان شدند كه مردم را بدزديدندى و به خانه‌ها بردندى و بكشتندى و مثله كردندى تا روزى زنى پير در كوچه‌اى گدايى كردى ديد كه جماعتى قصد او كردند او بدويد و پيش شحنه آمد و گفت از اين خانه آوازى منكر شنودم . مردمان شحنه بيامدند و آن خانه و آن محلت را بديدند سردابه‌اى يافتند كه قريب سيصد چهار صد مسلمان را در آنجاى برده بودند بعضى كشته و بعضى چارميخ كرده ، ايشان را بيرون آوردند . و سلطان محمد قريب هفت سال روزگار بر در آن قلعه بنشست و چندان سعى كرد كه آن قلعه را بستد و اكثر ملاحده را بگرفت و عبد الملك را بر دار كرد و اگر آن قلعه را نمى - ستد امروز ممكن بودى كه از دست ملاحده مسلمانى نمانده بودى . و سلطان محمد چون ملاحدهء اصفهان قهر كرد عبد الملك را به اصفهان آوردند و بر گاو نشاندند به انواع خلاقتى ، و مردم در پى او افتاده خاكستر بر سرش فرو كردند . در اين حال كسى از وى پرسيد كه تو با اين همه علم نجوم كه دانستى در طالع خود اين روز نديده بودى ؟ گفت ديده بودم كه روزى مرا به جلالتى و عظمتى