محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
92
مجمع الانساب ( فارسى )
بودى . و آن سال ابراهيم به ديدار اسماعيل آمد . هاجر مرده بود و اسماعيل به شكار بود و زنش در خانه بود . ابراهيم گفت : « اى زن ! تو كيستى ؟ » گفت : « من زن اسماعيلام . » گفت : « تو را كى به زنى كرد ؟ » گفت : « امسال . » و آن زن ، حرمتدارى ابراهيم چنانكه بايست نكرد . ابراهيم بازگشت و چون مىرفت گفت : « چون اسماعيل بيايد ، او را بگوى كه آستانهء در بگردان ! » چون اسماعيل بيامد ، زن خبر آمدن ابراهيم با وى بگفت . اسماعيل گفت : « اى زن ! بدان كه آن مرد ، پدر من بود ، پيغمبر خداى ، و آستانهء در ، تويى ! » پس او را طلاق داد و زنى ديگر ، هم از بنى جرهم زن كرد . و بنى جرهم بتپرست بودند . سال ديگر چون ابراهيم [ بيامد ] و اسماعيل به صيد بود . آن زن ، گرد ابراهيم آمد و طعام بياورد و هرچند كه خواهش كرد ، نخورد ، زيرا كه از ساره اجازت نداشت و فرود نيامد ، و آن زن [ 61 ] آب آورد و سر و ريش مبارك ابراهيم بشست . پس ابراهيم برفت و گفت : « چون اسماعيل بيايد ، بگوى كه اين آستانهء در را نگاهدار ! » چون اين زن قصّه به اسماعيل باز گفت ، گفت : « اين مرد پدر من بود و اين آستانهء در ، تويى . » و خداى تعالى اسماعيل را چون چهل ساله شد پيغمبرى داد و آن قوم را بعضى مسلمان كرد . و اسماعيل را همان شريعت ابراهيم بود و در آن بيابان بسر مىبرد و پدر بر پدر ، پيغمبر ما - عليه الصّلواة و السّلام و التحيّة و الرّضوان - از نسل اسماعيلاند و در ذكر نبّوت مبارك او ، پدر بر پدر تفصيل داده شود . بعون اللّه تعالى . ذكر اسحاق ( ع ) و از پس ابراهيم ، از پسران او اسماعيل و اسحاق هر دو پيغمبر بودند و آن روز كه خداى تعالى آن ملك سهگانه به عذاب قوم لوط مىفرستاد ، ايشان بشارت اسحاق به حكم خداى به ابراهيم و ساره دادند . و چون اسحاق بيامد ، بعد از مدّتى ساره فرمان يافت و اسحاق را پيغمبرى آمد و خداى تعالى اسحاق را به پيغمبرى به قوم كنعان فرستاد و زنى به زنى كرد نام او رتعا بنت سموئيل ، هم از زمين كنعان . و از آن زن او را دو پسر آمد به يك شكم : يكى