محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

84

مجمع الانساب ( فارسى )

چنان‌كه اگر كسى را حاجتى بودى ، نذر كردى كه اگر حاجت من روا شود چندين خروار هيزم از براى سوختن ابراهيم بياورم ! و آتش بدان هيزم زدند و دو روز مىسوخت تا چنان بالا گرفت كه هيچ مرغ ، بالاى آن پرواز نتوانست كرد . و ابراهيم يك سال بود تا در زندان بود . پس حكيمان گرد آمدند و منجنيق را بنياد كردند و نمرود بفرمود تا ابراهيم را بسته در آن منجنيق نشاندند و به ميان آتش انداختند . آن روز آسمان و زمين و ملائكه همه بگريستند . خداى تعالى جبرئيل را بفرستاد و ابراهيم در راه بود . گفت : « الك حاجة ؟ » ابراهيم گفت : « اما اكيل فلا . » گفت : « مرا به تو هيچ حاجت نيست . » خداى تعالى اين سخن ، همهء فرشتگان را بشنوانيد تا قوّهء يقين او بدانستند . و خداى تعالى در آن مقام ، ابراهيم را به دوستى فرا گرفت و او را « خليل » خود خواند و وحى كرد به آتش و گفت : « يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ . » « 1 » و چون ابراهيم با بند به نزديك آتش رسيد ، آتش همهء بندهاى آهنى را بگداخت و يك موى از اعضاى ابراهيم نسوخت و آن آتش همه گل و ريحان گشت . و ابراهيم مدّت چهل روز در آن گل و ريحان بود و نماز مىكرد و بعد از چهل روز آتشها كه پيرامون آن مرغزار بود بنشست و خاكستر گشت . نمرود بر منظر آمد و ابراهيم را ديد در ميان گل و ريحان و اسپرغم نشسته . او را بخواند و گفت : « تو را كه از اين آتش رهانيد ؟ » گفتا : « مرا خداى نجات داد . » نمرود متحيّر شد و گفت : « بزرگ خدايى دارى ، سزاست كه او را مىپرستى . » و نمرود ده روز به اندرون خانه شد و بيرون نيامد ، خواست كه مسلمان شود . چون « الشّقى شقّى فى بطن امّه » بر پيشانى لعينش نبشته بود ، از آن عزيمت بگشت ، ابراهيم را بخواند و گفت : « خواهم كه از براى خداى تو قربانى كنم . » ابراهيم گفت : « خداى من قربان تو نپذيرد تا مسلمان نشوى . » او گفت : « من مسلمان نشوم اما قربان كنم » ، و هفتاد گاو و هفتاد گوسفند قربان كرد . پس ابراهيم از شهر نمرود هجرت كرد و برفت به شام ، به زمينى كه آن را « حران » گويند . و با او برادرزاده‌اى بود نام او لوط و زنى داشت ابراهيم كه برادرزادهء پدرش بود ، نام او ساره . و ابراهيم و زنش ساره و لوط ، هر سه در آن مقام مدّتى ببودند . و آنجا ملكى

--> ( 1 ) . سورهء « انبياء » ، آيهء 68 .