محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

85

مجمع الانساب ( فارسى )

بود بت‌پرست . ابراهيم از او بترسيد ، ساره را برگرفت [ 55 ] و به زمين مصر شد . و لوط به زمين شام شد به جايى كه آن را « مؤتفكات » گويند و پنج شهر است به حد فلسطين . و مؤتفكات را معنى مكذّبات است ؛ يعنى پيغمبر خود را دروغزن مىدارند . و ابراهيم و ساره هر دو در مصر جايى پنهان فرود آمدند كه هيچ كس ايشان را نمىشناخت . و روى ساره سخت نيكو بود همچون ماه و ملك مصر اندر ساره طمع كرد . ابراهيم را بخواند و گفت : « اين زن ، تو را چه كس است ؟ » ابراهيم گفت : « خواهر من است ، و كسى همراه ابراهيم كرد و گفت : « اين زن را پيش من فرست . » ابراهيم ، ساره را گفت : « اين ملك تو را از من بخواهد ستد و گفتم تو خواهر منى ، تو نيز همچنين گوى . » ساره پيش ملك رفت و ملك با او خلوت كرد و خواست كه قصد او كند . خداى تعالى به قدرت با كمال ، هر دو دست او را خشك گردانيد . گفت : « اى زن ! دست مرا چه كردى ؟ » گفت : « من هيچ نكردم و هرچه كرد خداى من كرد . » گفت : « خداى را بخوان تا دست من بگشايد و مرا هيچ كار به تو نيست . » ساره دعا كرد و دست ملك گشاده شد . ديگرباره قصد كرد ، همچنان خشك شد تا سه نوبت . چون ملك بدانست كه او زنى عزيزه است ، توبه كرد و او را بحل كرد و كنيزكى بخشيد و باز پيش ابراهيم فرستاد و گفت : « ابراهيم را بگوى تا از ملك من بيرون شود . » پس ابراهيم به شام شد به زمين فلسطين ، به جايى اندر بيابان . و ساره و آن كنيزك كه ملك مصر به وى داده بود - نام او هاجر - آنجا بنشاند ، و آب نبود ، ابراهيم چاهى بكند و آب برآمد . و طعام نبودشان و ابراهيم سيم نداشت ، جوالى برگرفت به بهانهء اينكه مىروم كه گندم بياورم . برفت و جوال پر از ريگ كرد و شامگاه بيامد و بنهاد و بخفت . پس ساره هاجر را گفت : « برخيز و بنگر تا ابراهيم چه آورده است ؟ » هاجر برخاست و جوال پر گندم ديد . برخاستند و دست‌آس كردند و بيختند و ابراهيم را بيدار كردند كه چيزى بخور . گفت : « چه خورم ؟ چون هيچ نيست . » گفتند : « آن گندم كه تو آوردى . » ابراهيم دانست كه آن صنع خداى است . برخاست و بخورد و روز ديگر آن گندم كه باقى مانده بود بكاشت و به بار آمد و از آن سرمايه ساخت و گوسفند و چهارپاى و شتر و گاو خريد . و اصل خواستهء ابراهيم از آن گندم بود . و مردمان آنجا بر ابراهيم ستم مىكردند . ابراهيم عيال و گوسفند و خواسته برگرفت و از آن بيابان برفت به زمينى ديگر از