محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
82
مجمع الانساب ( فارسى )
دِيارِهِمْ جاثِمِينَ . » « 1 » ذكر ابراهيم خليل اللّه ( ع ) و ابراهيم - عليه السّلام - پسر آزر بود و آزر از فرزندان سام بن نوح بود و سرهنگى بود از خيل نمرود و بت تراشيدى ، و نمرود ملكى بود از ملكان بزرگ از اولاد عاديان و همهء بتخانهء نمرود به دست آزر بود . منجّمان گفتند : « در اين سال پسرى از مادر جدا خواهد شد كه همهء مملكت نمرود بگيرد و بتخانهها را ويران كند و دينى نو آورد . » نمرود مردمان را فرا كرد تا هركجا فرزندى نرينه بزايد بكشند و زن آزر به ابراهيم آبستن بود . چون بزاد او را از پدر پنهان كرد و به كوه برد و به غارى بنهاد و سنگى بزرگ بر سر آن غار نهاد . و هر گاهى مادر بيامدى و از سوراخ آن سنگ مىنگريستى ، ابراهيم را ديدى خفته و انگشت در دهان خود كرده و مىمكيدى . تا پانزده ماه بدان غار بماند و بالا چنان كرد كه همچون كودكى پانزده ساله ، و مادر سوى او آمدى و طعام آوردى . چون بزرگتر شد [ 53 ] گفت : « اى مادر مرا از اين غار بيرون بر . » پس ابراهيم به شب از غار بيرون آمد . چون ماه و ستارگان را بديد خوش آمدش و گفت : « اين را على حال كسى بايد آفريده باشد و آن كس كه مرا آفريده اين است . » هر ستارهاى كه بديدى گفتى : « هذا رَبِّي » « 2 » و چون فرو شدى گفتى : « لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ » « 3 » يعنى فروشونده خداى نبود . و چون مادر او را به خانه برد و آفتاب را بديد گفت : « هرچه هست اين است » ، و چون فروشد گفت : « هيچ نيست . » پس گفت : « وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ . » « 4 » يعنى من روى از ايشان بگردانيدم و بدان كس آوردم كه آفرينندهء اين همه است . مادر او را پيش آزر برد و گفت : « اين فرزند ماست و پنهان داشته بودم . » گفت : « نيك كردى » و او را دوست مىداشت . و ابراهيم پيش پدر مىبود و هرگز در بت تراشيدن و بت پرستيدن متابعت پدر نكردى و بت را دشمن داشتى تا سن او به چهل رسيد . خداى او را وحى فرستاد و فرمود
--> ( 1 ) . سورهء « هود » ، آيهء 67 . ( 2 ) . سورهء « انعام » ، آيهء 76 . ( 3 ) . همان . ( 4 ) . همان ، 79 .