محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

81

مجمع الانساب ( فارسى )

چشمهء ايشان آمد و آب آن چشمه همه بخورد ، چنان‌كه كافران آب نيافتند . سوى صالح آمدند و گفتند : « اين شتر آب ما همه خورد . » صالح گفت : « بگذاريد تا آب ، يك روز شتر را باشد و يك روز شما را ، و يك روز كه نوبت شتر باشد به عوض آب ، شير شما را مىدهد و هم چندان‌كه آب خورده شير بدهد . » ايشان بپذيرفتند و همچنين يك روز شتر را بودى و يك روز مردم را . و صالح ايشان را گفته بود كه اين شتر را مزنيد و مكشيد . و اشتر سى سال در ميان آن قوم بماند و خداى ، صالح را گفته بود كه ايشان اين شتر را بكشند و صالح [ 52 ] قوم را گفته بود كه يكى از شما اين شتر را بكشد . گفتند : « آن‌چه كس باشد ؟ » گفت : « كودكى سرخ‌موى باشد گربه‌چشم و او هنوز از مادر نزاده است . » ايشان زنان را بگماشتند و هركجا بچه‌اى بدين صفت مىزاد او را مىكشتند تا نه بچه بدين صفت بكشتند . چون روزگار دراز شد ، كافران گفتند اين سخن اصلى ندارد و صالح مىخواهد كه ما بچّهء خود را مىكشيم . پس پسرى [ را ] كه دشمنى بود بدين صفت ، نكشتند تا بزرگ شد و پدران آن نه كس كه پسرانشان كشته بودند ، چون اين پسر را مىديدند حسرت بر پسران خود مىخوردند و با همديگر بساختند كه صالح را بكشند . هر نه از شهر بيرون رفتند و زير سنگى بزرگ پنهان شدند بر آن‌كه شب با شهر آيند و اين كار بكنند . خداى تعالى سنگ بر سر ايشان فرو آورد و هر نه هلاك شدند . كافران چون آن نه تن را كشته يافتند گفتند : « صالح ايشان را كشته است » و گفتند ما را اين شتر به كار نيست و مىبايد كشتن و آن پسر گربه‌چشم را فرا كردند تا شتر را بكشت . بچّه بدويد و صالح آگاه شد ، گفت : « اكنون بر شما عذاب آيد . » گفتند : « چه كنيم ؟ » گفت : « جهد كنيد تا بچهء شتر را بگيريد كه تا او در ميان شما باشد عذاب نيايد . » آهنگ گرفتن بچّه كردند . او بدويد و روى بازپس كرد و سه بانگ كرد و ناپديد شد . صالح گفت : « اين سه بانگ دليل است بر آن‌كه شما تا سه روز ديگر زنده باشيد ، پس همه بميريد . روز اول روى شما زرد شود ، روز دوم سرخ شود ، روز سوم سياه شود و روز چهارم عذاب آيد . » و همچنان بود . روز چهارم از آسمان بانگى آمد سهمناك و همه از هيبت آن بانگ بمردند و كس نماند ، مگر صالح با مؤمنان ، چنان‌كه خداى فرمود : « وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي