محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

43

مجمع الانساب ( فارسى )

اكنون به طريق عقلى و نقلى معلوم و مفهوم شد كه آدمى مجموعه‌اى و حقيبه‌اى « 1 » است كه متضمّن بسى اشيا است ، و معجونى است مركّب از عقول و نفوس و اركان و مواليد و افلاك و انجم و ظلمت و ضيا و حسن و قبح و ثقل و لطف . از يك روى با حيوانات و نباتات و جمادات مشارك و از ديگر وجه بر عقل و نفس و ارواح قدسى و قوّت كمال و عروج به عالم ارادت و اعراض از عالم محسوسات قادر ، و اگر آدمى از نردبان شريعت آغاز نهد و به وجهى زندگانى كند كه صاحب شرع فرموده و علوم حاصل گرداند تا وقتى كه او را حقيقت اشيا معلوم شود و اولا نفس خود را بشناسد ، لاشك مستعّد آن مىتواند شد كه معرفت ذات آفرينندهء خود - تعالى و تقدّس - حاصل كند و به درجهء ملائكه رسد تا به درجه‌اى كه چون عارف شد و از عالم محسوس بيرون مىتوان شد ، جملهء مغيبات بر وى كشف شود و خورد و خواب بر وى آسان گردد و اگر ده روز نخورد و يك سال نخسبد او را زيانى نكند ، بلكه قوت و قوّت او مشاهدهء جمال عرفان حضرت الوهيّت باشد . و اگر همچون اكثر اهل دنيا حريص و اسير اكل و شرب و شهوت و غضب و هوى شود ، مشكات معرفت بر او بسته گردد و حواس ، حجاب راه او شوند و روح او تيره و كثيف شود و آينهء خاطر او زنگ گناه و حبّ دنيا و شهوت و لذّات غذا گيرد ؛ البته در مرتبهء ادنى بماند و با ديگر حيوانات غير ناطق چون سگ و گربه و خوك و جز آن يكسان باشد . و شيخ عارف احمد بديلى « 2 » كه از ابدال و اقطاب زمانه بوده - رحمة اللّه عليه - خوش فرموده است : اى جان اگر از غبار تن پاك شوى * تو روح مقدّسى ! بر افلاك شوى عرش است نشيمن تو ، شرمت نايد * كايى و مقيم خطهء خاك شوى ؟ ! پس طايفه‌اى از بنى آدم كه خمير طينت ايشان ، خميرمايهء عنايت الهى زيادت داشت و هماى عقل ، سايهء سعادت بر سر ايشان در ازل افكنده بود ، دل ايشان مشكات مصباح

--> ( 1 ) . حقيبه : جامه‌دان . ( 2 ) . هنگامى كه سلطان شاه به شادياخ لشكر كشيد چون فتح ميسر نشد به طرف سبزوار رفت و در تضييق اهل شهر كوشيده كار سبزواريان به اضطرار انجاميد . بنابرآن به شيخ احمد بديلى كه جمال حالش به علوم ظاهرى و باطنى آراسته بود توسل جستند و شيخ به مجلس سلطان شاه رفته زبان به شفاعت اهل سبزوار بگشاد و سلطان شاه ، شيخ را تعظيم نموده قبول كرد كه چون به شهر درآيد مطلقا متعرض رعايا نشود ، بنابرآن سبزواريان ابواب شهر باز كردند ( حبيب السّير ، ج 1 ، ص 422 ) .