محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

107

مجمع الانساب ( فارسى )

سپردند و به خانه برد . زهى قدرت آفريدگار كه بامدادى فرزند را از بيم دشمن در آب اندازند و پسين‌گاه با كنار مادر آيد بىترس و بيم . سبحان القادر كيف يشاء . قوله تعالى : « فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ . » « 1 » و مادرش موسى را همىپرورد و هر هفته يك روز به خانهء فرعون مىبرد تا پنج ساله شد . روزى موسى با ايسيه بود و با وى بازى مىكرد . فرعون - عليه اللعنة - اندر آمد . ايسيه موسى را بر كنار فرعون نهاد و گفت : اين تو راست و مرا به كار نيست ! موسى دست برد و ريش فرعون بگرفت و طپانچه‌اى بر روى او زد . فرعون در تاب شد و گفت : « اين آن كودك است كه دشمن من خواهد بود ، من او را بكشم ! » و او را بر بالاى سر برد كه بر زمين زند و بكشد . ايسيه او را بگرفت و گفت : « او طفل است و نمىداند كه چه مىكند ، اگر تو را در خاطر است كه بدانى كه او اين كار از نادانى كرد ، بگوى تا طشتى پر از آتش و طشتى پر از ياقوت سرخ بياورند و پيش او بنهند ، اگر ياقوت برگيرد داناست و اگر آتش بستاند نادان است [ 73 ] . » همچنين كردند . موسى دست فراز كرد كه ياقوت بستاند ، جبرئيل - عليه السّلام - بر دست او زد . موسى دست كرد و آتشى برگرفت و در دهان نهاد و دست و دهانش بسوخت و بگريست . و تا موسى زنده بود عقده‌اى بر سر زبانش بود كه از اثر آن آتش واقع شد و به جاى « سين » ، « ثا » مىگفت . ايسيه گفت : « او طفل است و نادان ، بر وى گناه نيست . » پس فرعون او را دوست گرفت و چون فرزندش مىداشت . و او را پسر ملك مىخواندند . و ده ساله شد و به اسب مىنشست و چاكران بسيار با وى بودندى و هرچند بزرگتر مىشد بر زبان او سخنهاى بزرگ و حكمت و علم مىرفت . و چون به سى سالگى رسيد ، فرعون او را زنى داد و موسى را از آن زن دو پسر آمد : يكى حرشون و يكى ايلغا . و موسى همچنان در عزّ و ناز مىبود . وقتى فرعون به شهرى از شهرهاى مصر رفته بود و موسى از دنبالهء وى بشد . چون بدان شهر رسيد ، دو مرد را ديد كه با هم ماجرا مىكردند ، يكى بنى اسرائيلى و يكى قبطى . قبطى بنى اسرائيلى را مىزد . موسى را رحم بر بنى اسرائيلى آمد ، مشتى بزد و قبطى را بكشت و برفت و يك روز در آن شهر بود و مىترسيد كه فرعون آگاه شود .

--> ( 1 ) . سورهء « قصص » ، آيهء 13 .