محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
108
مجمع الانساب ( فارسى )
فرعون آگاه شد و گفت موسى را طلب كنيد . آن بنى اسرائيلى كه صندوق موسى تراشيده بود بيامد و خبر به موسى داد كه تو را خواهند كشت . قوله : « إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ . » « 1 » موسى همهء لباس ملكانه از خود باز كرد و برهنه روى به شام نهاد و به شهر مدين رفت ، و شعيب - عليه السّلام - در آن شهر بود ، و از مصر بدان شهر هشت روزه راه است . موسى در آن هشت روز هيچ نيافت كه بخوردى و پوست از كف پايش بيفتاد و به سر چاهى رسيد كه مردمان گوسفند را آب دادندى ، و بر سر آن چاه سنگى بزرگ بود كه به چهل كس برمىداشتند . پس دو دختر شعيب ، گوسفندان را به آب آورده بودند و ايستاده و منتظر آنكه مردمان جمع شوند و سنگ بردارند . موسى برسيد و آن سنگ به تنها از سر چاه برگرفت و گوسفندان را آب داد . دختران چون باز پيش پدر شدند ، حال موسى بگفتند . شعيب گفت : « او را پيش من آوريد . » بيامدند و موسى را بر شعيب آوردند . چون شعيب از حال او آگاه شد وعدهء دخترى داد كه به وى دهد به شرط آنكه ده سال شبانى او كند . موسى ده سال شبانى شعيب كرد . شعيب دختر مهتر را - نام او صفورا - به وى داد . موسى خواست كه باز به مصر رود . از شعيب دستورى خواست . او گفت : « يك سال بباش تا هرچه گوسفندان من بچهء نر آوردند تو را دهم . » آن سال به قدرت خداى همهء بچگان ، نر آمدند ، به موسى داد و گفت : « يك سال ديگر بباش [ 74 ] تا هرچه ماده آيند تو را باشد . » آن سال همه ماده آمدند و بداد . و موسى توانگر شد و عزم رفتن كرد . شعيب او را گفت : « به خانه اندرون شو و عصاها نهاده يكى برگير و گوسفند مىران . » موسى به خانه اندر آمد و دست فرا كرد ، عصا به دست وى آمد . چون بيرون آمد ، شعيب بپرسيد كه چه عصايى است كه ستدى ؟ موسى نشانش بگفت . گفت : « اين عصا از آن تو نيست ، برو و باز به جاى خود نه . » برفت و باز جاى نهاد . هر نوبت كه دست فرا كرد همان عصا به دست آمد . بيرون آمد و بگفت . شعيب گفت : « بستان كه تو بدان حقترى . » موسى عصا برگرفت و با عيال و فرزندان و گوسفندان روى به مصر نهاد . و در اين راه بود كه موسى را پيغمبرى آمد . و اين حال چنان بود كه چون موسى پنج روزه راه برفت ، به
--> ( 1 ) . سورهء « قصص » ، آيهء 20 .