غياث الدين بن همام الدين حسينى ( خواند مير )
148
مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى )
اقوام مغول را جمع كرده گفت اين پسر ما يكساله شد اكنون او را چه نام نهيم ؟ آن طفل به سخن آمده گفت كه نام من اغوز است و مردم كه اين قضيهء غريبه را مشاهده نمودند متعجب گشته نام او را همان قرار دادند . و اغوز خان هر طايفهاى از طوايف مغول را به لقبى ملقب گردانيد مثل خلج و قبچاق و جلاير و غير آن ، چنانچه تفصيل اين حكايت در تواريخ مبسوط مذكور است . گويند شيرهاى كه در طويها آتش در آن مىنهند از مخترعات او است . آلانقوا دخترى بود در غايت حسن و زيبائى و نهايت عفت و پارسائى . بيت نه دختر اخترى از برج شاهى * گرامى گوهرى از درج شاهى و او از نسل مغول خان بود و در حبالهء پسر عم خويش دوبون بيان بهسر مىبرد و از او دو پسر متولد شده شوهرش وفات يافت و آلانقوا به ضبط اهل والوس و پرورش فرزندان اشتغال نمود . در آن اثنا شبى آن بانوى عظمى پهلو بر بستر استراحت نهاده بود كه ناگاه نورى از روزن درآمده آن خانهء تاريك را روشن ساخت و آن نور و روشنى به كام و دهان او رفته آلانقوا به آن واسطه آبستن شد . بيت نورى از روزن اقبال درافتاد مرا * كه از آن گلشن دل شد طرب آباد مرا و چون قوم و تبع آلانقوا از حمل او آگاه شدند زبان به تشنيع و طعن دراز كردند و جناب عصمت مآب ، اكابر و اصول قوم را طلب نموده صورت قضيه را با ايشان در ميان نهاد و از تهمتى كه او را مىكردند ابراء ذمه نمود و گفت هركه را در اين معنى شبهه باشد بايد كه چند شبانه روز در خرگاه من به سر برد تا اين سر كالبدر فى الدجى و الشمس فى الضحى نزد او روشن و هويدا گردد . چند كس از اشراف و اعيان مغول مترصد اين صورت مىبودند تا مشاهده نمودند كه نورى از درون خرگاه او درمىآمد و بيرون مىرفت . آنگاه هيچكس را در طهارت ذيل و صدق آلانقوا شكى نماند . گويند كه آلانقوا از آن نور ، سه پسر خورشيد منظر آورد كه يكى از آن جمله بوزنجر خان است و بوزنجر جد نهم چنگيز خان و چهاردهم جد حضرت صاحبقران امير تيمور گوركان است .