عباس قديانى
688
فرهنگ جامع تاريخ ايران ( فارسى )
« پادشاه آريا » و « يكسابات » كس ديگرى از آن باخبر نگرديد . كبوجيه سه سال پس از مرگ پدر ، به مطيع كردن ايالات پرداخت و در سال 526 ق . م . عازم تسخير مصر شد . هرودوت جهت اين لشكركشى را چنين مىنويسد : كه كبوجيه سفيرى به مصر فرستاد تا دختر « آمازيس » پادشاه مصر را خواستگارى كند و اين بر اثر اغواى يك فرد مصرى مقيم دربار ايران بود . آمازيس چون از قدرت كبوجيه بيمناك بود ، نمىتوانست در برابر خواسته شاه ايران چه كند ، سرانجام « نىنيس » دختر « آپرىيس » پادشاه سابق مصر را به اسم دختر خود ، به دربار كبوجيه فرستاد . دختر پس از مدتى كه در دربار كبوجيه بود ماجرا را فاش ساخت و اظهارات دختر مصرى موجب خشم شاه شد و تصميم به لشكركشى به مصر را گرفت چون در منازل ميان راه آب نبود ، با پادشاه عرب مذاكره كرد و او قبول نمود كه راه بىخطر براى شاه ايران تهيه كند و پس از عقد قرارداد ، پادشاه اعراب مشكهاى زيادى از پوست شتر به آب انباشته بار شتران كرد و به كوير رفت و منتظر لشكر كبوجيه شد . لشكريان كبوجيه از غزهء كه در ساحل درياى مغرب واقع است ، داخل كوير شده در مدت سه روز آن را با كمك اعراب پيمودند . از بخت خوش كبوجيه ، مقارن اين احوال ، آمازيس كه مرد مدبر و فعالى بود ، فوت كرده « پستالتيك سوم » جانشين او شد كه مرد زيركى نبود . سپاهيان ايران از كوير گذشته « پلوزيرا » كه بر مصب اول شعبهء نيل از طرف مشرق واقع بود رسيدند ، و با سپاهيان مصر در نبرد شدند و آنان را به سختى درهم شكستند . مصريها پس از اين شكست با كمال بىنظمى فرار كرده به پايتخت مصر پناه بردند . در اين هنگام كبوجيه در كشتى « لىتىلىنى » رسولى از پارسيها فرستاد تا مصريها را دعوت به تسليم شدن كند ، ولى وقتى مصريها كشتى را ديدند ، هجوم آورده و آن را شكستند و مردانى را كه در كشتى بودند به قتل رساندند . پس از اين واقعه مصريها محاصره شده به زودى تسليم گشتند ( 25 ق . م . ) . پس از آن كبوجيه قصد ممالك مجاور را نمود ، اول ليبيا تسليم شد و سپس اهالى سيرن و برقه نيز مانند آنها رفتار كردند . ( سيرن از مستملكات يونانى در افريقا بود ) . كبوجيه به عزم مملكت ناپاتا ( شايد بتوان آن را سودان كنونى دانست ) و اتيوپى ( حبشهء امروز ) حركت كرد . در اين سفر قشون پارسى مقدارى از رود نيل را پيمود و ليكن پس از اينكه داخل صحراى بىآب و علف شد از جهت آذوقه در عسرت افتاد و بالاخره كبوجيه پس از دادن تلفات زياد مجبور شد به مصر مراجعت كند . كبوجيه در 522 ق . م . از مصر به طرف ايران رهسپار شد و در شام شنيد كه مغى از اهل ماد خود را « برديا » پسر كوروش برادر كبوجيه خوانده و به تخت نشسته است و مردم هم به جانب او رفتهاند . كبوجيه كه مىدانست برديا را كشته است و اين شخص به دروغ خود را برادر او معرفى كرده بر سر دوراهى قرار گرفت ، چون به هيچوجه نمىتوانست اين مطلب را اظهار كند در حال تأثر در شام خود را زخمى كرد كه از آن درگذشت ولى قبل از مرگ اين را به بزرگان خود كه در مصر همراه او بودند ابراز نمود