أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى

543

فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )

چون ترا موعد ظهور شود * عالمى از تو پر ز نور شود 10 چون روح مجرد به تنش حاجت نيست * ليكن چو تن است قعر آبش همه نون 261 چو نزديك شد دشمن بدفعال * بود شاه را عزم رزم و قتال 129 چون شود طيار شاهين قضا * چاره نبود مرغ جان را جز رضا 385 چون غنچه دلم غرقه به خون بود و ليكن * بشكفت به اقبال نسيم سحر امروز 297 چون قضا پوشيده آيد در وجود * بهر دفعش كثرت لشكر چه سود 386 چون قضاهاى مبرم از ره جنگ * سوى مردم روانهء تير و تفنگ 382 چون گريهء شادى نبود عيب امينى * از يار بشو گرد ره از چشم تر امروز 297 چون گوى سپهر گرد بستى * ميدان ميدان چو گوى جستى 343 چون مير جان به عزم سمرقند شد سوار * دست قضا كشيد سوى جنّتش عنان 387 چو هدهد شود قاصد مرز و بوم * گه از روس آرد خبر گه ز روم 181 چو هستند اينها ز جاى دگر * چه تهمت نهد عقل بر ماه و خور 388 چو يك ساز دل را شدى سازگار * بساز دگر دل گرفتى قرار 271 چه ابرى كه هركه شود قطره‌بار * برويد گل و بشكفد نوبهار 179 چه انسى چه وحشى چه ديو و چه دد * همه گشته سرگشتهء كار خود 204 چه بحرى كه موجش بود بىشمار * در آن اشترك بختى باردار 180 چه بخت بود كه ناگه به سر رسيد مرا * كه داد مژدهء وصل تو هركه ديد مرا 5 چه برقى كه عكسش دهد جان به باد * چه ابرى كه بارانش بىامتداد 133 چه بود قورچى به تيغ و نيام * خضر و آب حيات و زنگ ظلام 355 چه حاجت كه نُه كرسى آسمان * نهى زير پاى قزيل ارسلان 155 چه حشمت مقامى به غايت بديع * چه دولت سپهرى عجايب رفيع 99 چه خوش گفت سعدى سر اهل هوش * دُرى سفت نيكو بران دارگوش 155 چه ديدند شيرى كه نارد توان * به يك حمله‌اش قلعهء آسمان 150 چه شب آن‌چنان ظلمت بىكران * كه هرگز نباشد ز روزش نشان 98 چه غم ديوار امّت را كه باشد چون تو كشتىبان * چه باك از بيم موج آن را كه باشد نوح كشتىبان 118