أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى
421
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )
جنيد گويد : سرى رقعهاى به من داد و گفت اين رقعه سودمندتر از هفتصد قصّه مىباشد پس باز كرده اين سه شعر را در آن ديدم . گويند كه سرى اوقاتى كه تجارت مىكرد در معاملات خود در هر ده دينار بيشتر از نيم دينار طمع نفع نداشت . وقتى شصت دينار بادام خريد كرد ، بهاى بادام گران شد ، دلّال آمد و گفت موقع مناسب است و بادام را به نود دينار به فروش . سرى گفت ، با خدا عهد دارم كه به هر ده دينار زياده از نيم دينار سود برندارم . دلّال گفت : من هم مال تو را به كمتر نمىفروشم . سرىّ گفت : من هم عهد خود را نمىشكنم . پس نه دلّال فروخت و نه صاحب مال . سرى به سال دويست و چهل و پنجم يا پنجاهم يا پنجاه و يكم يا سيم يا هفتم هجرى قمرى در بغداد در نود و هشت سالگى وفات يافت و در مقبرهء شونيزيه ( مقابر قريش ) مدفون گرديد و جنيد نيز در پهلوى او دفن شده است . مادهء تاريخ او بنابر قول اوّل لفظ مهر - 245 و بنابر قول دويم هريك از سه لفظ مير - 250 و پير ابدال - 250 و قطب الحق - 250 و بنابر قول سيم لفظ امير - 251 و بنابر قول چهارم هريك از دو لفظ عبد الله عالى - 253 و سلطان زمانه - 253 و بنابر قول پنجمى لفظ انور - 257 مىباشد . ( نك : ريحانة الادب ، ج 4 - 3 ، صص 24 - 23 ) صاحب طرايق الحقايق به نقل از ابن خلكان آورده است كه : « حكايت كنند كه شيخ سرى گفت روزى بازار بغداد آتش گرفت و كسى به نزد من آمد كه دكان تو نسوخت . گفتم الحمد اللّه و نادم و پشيمان شدم از گفتن اين كلام . در اين مقام « حيث اردت لنفسى خيرا من الناس » و تاكنون سى سال است كه استغفار مىكنم از گفتن الحمد اللّه . و باز مىنويسد : « صاحب نفحات مىگويد وقتى در طرطوس بيمار شد ، جمعى از گرانجانان به عيادت او رفتند و چندان نشستند كه آزرده شد . بعد از آن از او استدعاى دعا كردند ، سرى دست برداشت و گفت : چون بر سر بيمار رويد زود برخيزيد . اگرچه هست عيادت ز راه دين سنت * ولى عذاب كسان نيست از مسلمانى سبك بگوى دعايى و سورهاى برخوان * ببر فاتحهاى از سرش گران جائى ( نك : طرايق الحقايق ج 2 ، صص 380 - 372 ؛ تذكرة الاوليا ، صص 253 - 245 )