أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى

315

فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )

سپهر لاجوردگون در جنب همّت حضرت اعلى كه فلك و الا در بحر نهمتش حبابى و هفت دريا با سحاب مكرمتش سرابى باشد محقّر نمود . بنابرآن بيل‌آوران پيل‌تن به هنر افزودن آن تماشاگاه مرد و زن مأمور گشته به اندك زمانى فسحت‌فزاى آن صحن فلك مثال گرديده ميدان ساختند كه زبان ناطقه در وصف آن خواند كه : بيت در جهانى و از جهان بيشى * همچو معنى كه در بيان باشد و چون اين مضمار فلك‌كردار را مصدوقهء « لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً » « 1 » حسب الحال گشته شاه دين‌پناه اندكى به فرح سوارى و كماندارى قيام و اقدام نموده از آنجا عنان باره فلك‌ميدان را به جانب ولايت همدان در حركت آورد و فصل تابستانى را در آن عرصه به لوازم عشرت و كامرانى گذرانيده . چون حريف خريف پرده [ 404 ] از چهره گشود ، در دامن الوند بىمانند در مراسم فراغت افزود و از آنجا متوجّه دار الملك آذربايجان كه عبارت از تبريز جنّت‌نشان است گشته ، ساكنان آن بلدهء رفيع‌بنيان به شكرانهء قدوم خسرو خورشيد توان بازار و دكان آن شهر را به آذين كه نزد متأخرين به عبارت آيين‌بندى شايع شده زينت افزودند و در محل نزول اجلال شاه مهر خصال به قدر طاقت ديوان خدمات ايثار و رسوم بندگى و احسان تقديم نمودند . و از آنجا عادت خوى همايون بهشتى عزيمت ولايت خوى فرموده در اثناى طىّ آن مسافت ، مزاج فرخنده‌رواج امير نجم الدّين مسعود زرگر را از ديدهء بارمد و چشم بد « مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ « 2 » » آفت كمال عين رسيده زرگر تقدير به حكم « الموت كأس و كلّ النّاس شاربها » « 3 » پيمانهء حياتش را به دست ساقى اجل موعود سپرد تا او را از جرعهء « يتجرّعه و لا يكاد نسعيه و تأتيه الموت من كلّ مكان » « 4 » لبالب ساخته ، او را سرگردان به دروازهء « و القبر باب و كل الناس

--> ( 1 ) . طه ( 20 ) آيهء 107 . « در آن هيچ كجى و پستى و بلندى نمىبينى » . ( 2 ) . فلق ( 113 ) آيهء 5 . « و از شرّ حسود چون رشك مىورزد » . ( 3 ) . ترجمه : مرگ جامى است كه همه مردم از آن مىنوشند . ( 4 ) . ترجمه : او را مىبلعيد و هيچ تلاش و كوششى براى او نمىكرديم و مرگ از هر طرف به سوى او مىآمد .