ميرزا حسن حسينى فسايى

55

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

كيكاوس است كه براى برائت ذمه سياوش در تهمت سودابه افروخت . . . » ( بلوك ابرقوه ) . « . . . درخت گز آزاد كه شاه‌گز گويند چون تربيت كنند با آنكه جز آب باران را نبيند مانند درخت سفيد دار بلند و چون چنار چوبش سخت و جوهردار و پوشش خانه‌هاى بزرگان لار و درب خانه و پنجره از چوب شاه‌گز است و چون درخت آن را ببرند و ستاره پروين فوق الارض باشد ، خواه زمستان و خواه تابستان ، چون چوب آن را پوشش خانه كنند در همان سال اول جانورى كه آن را رشميز و موريانه و در عربى ارضه گويند چوب را خورده ، تمام كند و اگر تحت - الارض باشد آن چوب سالها سالم بماند و گويند چون شاخه گز را از جانب كلفتى كه متعارف است در زمين كنند درخت شاه‌گز بلندقامت شود و اگر از جانب باريكى شاخه در زمين كنند يعنى منكوسا درختى پهن پرشاخه مانند درخت زردآلو گشته ، ثمرى دهد گرانبها كه آن را گزباز گويند . . . » ( بلوك لارستان ) . « . . . نان خورش اهالى خطه لار از درويش و مالدار ، نيازمند و بىنياز ماهىآبه است كه مساكين در هر شب و روز آن را خالص نان خورش كنند و دولتمندان روغن گرم كرده و آب ليمو مخلوط كرده ، صرف نمايند و اگر چندين قسم پختنى و طعام ديگر در سفره باشد جزء اعظم آن سفره ماهىآبه بايد شود و آن را در كتاب طب صحنا گويند و براى آن منافعى نويسند و طريق ساختن آن چنين است كه يك من ماهى متو از سر و دم پاك كرده ، كوبيده با يك من و نيم آب و نيم من نمك آميخته يك ماه يا بيشتر يا كمتر بر آفتاب گذارند ، پس آن را بدست ماليده با پارچه صاف كرده ، نيم من خردل بريان كرده كوبيده و هفتاد مثقال ريشه جوز و به اين اندازه زردچوبه و اگر بخواهند ادويه خوشبو مانند زيره و رازيانه و سياه‌دانه و ميخك از هر يك هفتاد مثقال بر آنها افزوده ، چند روز ديگر بر آفتاب گذارند پس به اندازه خواهش نان خورش كنند . . . » ( بلوك لارستان ) . « . . . در تواريخ نوشته‌اند وقتى كه گرگين به ايالت لارستان برقرار گرديد از منجم لارى ساعت سعدى بخواست آن منجم بعد از ملاحظه گفت چون هفت سال بگذرد ، ساعتى آيد كه اگر در آن ساعت وارد شهر لار شوى چند هزار سال ايالت لار در دودمان تو بماند و گرگين مدت هفت سال در خارج شهر لار توقف نمود و در آن ساعت وارد شهر لار گرديد و اكنون از آثار ملوك گرگينى در شهر لار ، مسجد جامع و چاربازار . . . است » ( بلوك لارستان ) . « . . . نگارنده از جماعتى مردمان كهنه سال‌خورده از اهالى فيروزآباد شنيدم كه در حدود سال 1215 جناب حاجى ميرزا محمد اخبارى نيشابورى در قصبه فيروزآباد توقف داشت . . . كه ملخ مصرى محصول بيشتر از بلوكات فارس را خورد پس به بلوك فيروزآباد هجوم آورد و زيان بسيار رسانيد اهل فيروزآباد از جناب ميرزا درخواست دعائى براى دفع و رفع ملخ نمودند آن جناب كلماتى بر پارهء كاغذى نگاشت و فرمود اين كاغذ را در ميان صحراى فيروزآباد بر چوب بلندى بسته بر تلى كه تمامت صحرا ديده شود نصب كنند و به آواز بلند بگويند محمد نيشابورى گفته است الان برويد و چون چنين كردند تمامت ملخها دفعة برخاستند چنان كه مانند ابرى از آفتاب سايه انداختند و رفتند و ديگر نيامدند . . . » ( وقايع سال 1219 ) . « . . . او را ( ميرزا محمد اخبارى ) نگريستم كه رشته‌اى از پس پشت خود گذرانيده و بر دو جانب آن صورت كه بر ديوار زاويه رسم كرده بود بسته و هر دو چشم بر چهره آن تمثال برگماشته