ميرزا حسن حسينى فسايى
680
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
وقف نمود و نام آنها را مسجد و مدرسه هاشميه گذاشت و خلف الصدقش حاجى هاشم در فتنه اشرف افغان كدخداباشى محلات حيدرىخانه « 1 » شيراز كه نيمه كلانترى است گرديد و در كرمان در سال 1160 به فرمان نادر شاه او را از يك چشم نابينا نمودند و حاجى طالب و حاجى ابراهيم خان ، پسران حاجى هاشم كدخداباشى در دولت زنديه به منصب پدرى خود برقرار بودند و چنان كه نگاشته شد در سال 1196 على مراد خان زند ، ميرزا محمد كلانتر و ميرزا جانى فسائى و حاجى ابراهيم خان و جماعتى ديگر از اعيان فارس را به رسم گروگان به اصفهان فرستاد و بعد از وفات على مراد خان و حكومت جعفر خان زند ، ميرزا محمد كلانتر ، خدمت شهريار قهار آقا محمد خان قاجار را اختيار كرده ، از اصفهان به طهران رفت و حاجى ابراهيم خان با جعفر خان موافقت نموده ، به شيراز آمد و بعد از وفات ميرزا محمد كلانتر در طهران ، نواب جعفر خان ، كلانترى شيراز را به حاجى ابراهيم خان واگذاشت و چنان كه در وقايع سالها گذشت حاجى ابراهيم خان ، اساس سلطنت زنديه را در فارس برهم زد و دست توسل را به دامن شهريار قاجار انداخت و مدت چهار سال در دولت آن پادشاه قهار و چهار سال در سلطنت خاقان گيتىستان ، فتح على شاه به استقلال وزارت نمود و در مجلس شاهى ، اذن جلوس داشتى و نشستى و رتق و فتق امور ملكى مخصوص شخص او بود و عبد الرحيم خان برادر مهتر او به ايالت اصفهان و عراق سرافراز گشته ، برقرار بود و محمد حسين خان برادر كهترش والى كوهگيلويه و بهبهان گرديد و آقا محمد زمان برادر ديگرش به كلانترى شيراز سرافراز بود و ميرزا محمد خان « 2 » پسر مهتر و بهتر جناب حاجى ابراهيم خان ، بيگلربيگى مملكت فارس گرديد كه تمامت امور ديوانى فارس از كف كفايت او مىگذشت و چراغ على خان كه به اسم وزير فارس بود جز صورت ، حسابى را نداشت و فرزند ديگرش ، اسد اللّه خان « 3 » با آنكه در بدايت سن شباب بود به ايالت بروجرد و لرستان فيلى و شوشتر و دزفول برقرار گرديد كه در حقيقت ايالت همه ايران به برادران و فرزندان جناب حاجى مسلم بود و چون مراتب عزت خاندان او از آل برمك برگذشت مزاج مردم ديگرگون گشت ، از امناء دربار و اهالى هر ديار ، هر روزه از او و از متابعانش خيانتهاى دروغ و سخنهاى بىفروغ به عرض حضرت خاقان مىرسانيدند و آن حضرت در اخفاى آن راز مىكوشيد تا آنكه چندين نوشته به مهرى كه شباهت تمام به مهر جناب حاجى داشت ، ابراز دادند كه به نواب حسين قلى خان و جماعتى از امراى ايران نوشته بود كه محرك ماده فساد گشته ، به ناخن مخالفت ، چهرهء خدمتگزارى را بخراشند و بهعلاوه چند نفر از سركردگان مانند ايمانى خان فراهانى و حاجى ربيع خان كزازى ، در خلوت خاص به خاكپاى مبارك عرضهاى خلاف نمودند و جناب معزى اليه را در فساد مملكت ، متهم ساختند ، اگرچه صدق و كذب آن نوشتجات و اين شهادات جز خداوند سليم ، كسى ندانست ، لكن مزاج شاهنشاهى را ديگرگون نمود و به سياست او و اتباعش حكم فرمود و اين معامله شباهت دارد به احكام شرعيه كه
--> ( 1 ) . ر ك : فارسنامه ناصرى جلد دوم ، و ص 55 جلد اول . مرآت البلدان ، اعتماد السلطنه . ( 2 ) . ر ك : فارسنامه ناصرى ، ج 2 ، محله بالاكفت ، صدر التواريخ ، ص 12 ببعد . ( 3 ) . ر ك : فارسنامه ناصرى ، ج 2 ، ص 36 ، اعيان محله بالاكفت شيراز : او متولد 1097 هجرى است و در زمان فتح على شاه كور شد و در سال 1780 او را پنج پسر بود . اما در صدر التواريخ آمده است كه در اوقات گرفتارى حاج ابراهيم كلانتر بوسيله مامورى كه به بروجرد رفته بود كشته شد .