ميرزا حسن حسينى فسايى
668
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
قصه پرغصه كلمه مباركه إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ را مكرر نمود ، پس اعيان و بزرگان را بخواست و ماجرى را ادا فرمود و ارقام و فرامين به ممالك محروسه و حكام بلاد نگاشت كه در موعد مقرر در دار السلطنه طهران حاضر باشند و به ناخن فتنهجوئى ، روى دولتخواهى را نخراشند ، پس سه روز و سه شب را به لوازم تعزيتدارى و سوگوارى گذرانيد و فرمانفرمائى مملكت فارس را به شاهزاده محمد على ميرزا « 1 » كه طفلى نه ساله و اكبر اولاد خود و حاضر ركاب بود ، ارزانى داشت و وزارت را كما فى السابق به جناب ميرزا نصر اللّه علىآبادى مازندرانى وا - گذاشت و امراى كاروان را مانند جناب ميرزا جانى فسائى و آقا محمد زمان كلانتر شيراز در خدمت او به ملازمت مأمور داشت . و در اواخر محرم اين سال : [ 1212 ] از شيراز نهضت فرمود و زمان عبور از تكيه خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى ، كتاب ديوان او را خواست ، چون بازش داشت اين دو بيت در عنوان صفحه اول به نظر درآمد : در نمازم خم ابروى تو با « 2 » ياد آمد * حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد اى عروس ظفر از بخت شكايت منماى * حجله حسن بياراى كه داماد آمد « 3 » پس همت از روح خواجه عليه الرحمه خواسته ، به جانب طهران شتافت و در منزل كناره - گرد « 4 » ، شش فرسخى طهران ، نواب حسين قلى خان و جناب حاجى ابراهيم خان شيرازى اعتماد الدوله و ديگر امرا به شرف حضور مبارك رسيدند و به عرض رسانيدند كه نواب على قلى خان « 5 » برادر حضرت مغفرت توأمان آقا محمد شاه طابثراه نه بر وصيت اعتنائى كرده و نه بر ولايتعهد اعتمادى نموده ، در مخالفت را بازداشته ، به حكم وراثت خود را مالك تاج و تخت مىداند ، پس حضرت شهريار جماقتدار ، نواب حسين قلى خان را با جماعتى خدمت عم كامگار فرستاد كه تشريففرماى طهران شويد تا در كار سلطنت قرارى دهيم و روز بيستم ماه صفر اين سال ، نزول اجلال به دار الخلافه طهران نمود و بعد از چند روز على قلى خان به هواى سلطنت وارد طهران گرديد و بعد از ورود و ملاقات حضرت شهريارى ، از هر دو چشم نابينا گشته ، مأمور به توقف در بارفروش مازندران گرديد و بعد از قضيه هايلهء سلطان شهيد كه جواهرهاى سلطنتى چنان كه نگاشته شد ، به صادق خان شقاقى رسيد و چنين پنداشت كه تصاحب اين جواهر موجب حصول سلطنت است ، پس از سپاه متفرقه شوشى « 6 » جماعتى را فراهم آورده ، به هواى خودسرى افتاد و بيشتر بلاد آذربايجان را در اطاعت خود آورد و عيال او در سالهاى پيش در قزوين به عنوان گروگان توقف داشتند ، از آذربايجان براى تسخير قزوين و نجات عيال نهضت نمود و اهالى قزوين كوس مخالفت را كوبيده ، دروازهها را بستند و مردانه نشستند و عرايض پىدرپى به حضرت شهريارى نوشته ، استدعاى مدد نمودند ، پس حسين خان قاجار قزوينى قوللر « 7 » آقاسى
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 205 . ( 2 ) . در متن : ( تا ) . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 306 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 306 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 306 . ( 6 ) . در متن : ( متفرقه از شوشى ) . ( 7 ) . در متن : ( قولر ) .