ميرزا حسن حسينى فسايى
644
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
و در ماه صفر سال 1205 « 1 » از راه نيريز به جانب شهر كرمان نهضت نمود ، چون به سيرجان رسيد ، مردم بلوكات كرمان ، مقدمش را به اطاعت تلقى نمودند ، ليكن اهل شهر در پس حصار نشستند « 2 » و نواب معزى اليه بعد از ورود به امر محاصره پرداخت و چون روزى گذشت اهل شهر كرمان قاضى و شيخ الاسلام را به شفاعت از شهر خدمت نواب معزى اليه فرستاده ، بيست هزار تومان « 3 » وجه نقد و اجناس نفيسه كرمان به رسم پيشكشى قبول نمودند كه محاصره را برداشته ، تصرف شهر كرمان را به وقت ديگر اندازد و نواب لطف على خان از كمال غرور متقبل نگشت و فرمود تا سيد ابو الحسن خان كهكى والى كرمان و تمامى اعيان و كدخدايان از شهر وارد اردو نشوند ، دست از محاصره نكشم ، چون قاضى و شيخ الاسلام بىنيل مقصود عود به شهر نمودند ، سيد ابو الحسن خان كهكى « 4 » والى كرمان ، اهتمام قلعهدارى را بيش از پيش نمود و چون زمستان رسيد و برف آمد ، طرق و شوارع را بسته ، راه آذوقه براى اردو منسد گرديده ، چند روزى اهل اردو به گوشت اسب و الاغ قناعت نموده ، متحمل برف و باران شدند « 5 » ، [ اما ] چون كار از حد گذشت ، اهل اردو ، چادرها را گذاشتند و كوچ نمودند و نواب لطف على خان ناچار شده ، با آنها موافقت نموده در ماه جمادى اول همين سال [ 1205 ] : عود به شيراز نمود و چون خبر پريشانى لطف على خان از سفر كرمان به مسامع عز و جلال آقا محمد خان رسيد ، خاطر خود را از بابت لطف على خان آسوده داشت « 6 » [ و ] به تسخير آذربايجان عزيمت فرمود و به اجتماع اعيان كشور و امراى لشكر ، فرمان نفاذ يافت « 7 » و نواب جعفر قلى خان سردار سپاه نصرتپناه كه سالها در خدمتگزارى برادر عالىمقام خود حضرت شهريار جهانمدار ، زحمتها كشيده ، شمشيرها زده ، خود را به مهالك انداخته ، در كام نهنگ و چنگال شير رفته ، به فيروزى برگشته بود [ و ] خود را وليعهد دولت و جانشين تخت سلطنت برادر مىدانست و هميشه در انتظار بود كه از جانب سنى الجوانب حضرت خاقان زمان اشارتى و بر اين نويد ، بشارتى شود « 8 » ، زمانها بگذشت و اثرى ظاهر نگشت بلكه در اين سالهاى نزديك به بعضى قرائن دانست كه خاقان جهان جز نواب فتح على خان را سزاوار تاج و تخت نمىداند و چون به درجهء يقين رسانيد كه در اين نزديكى نواب معزى اليه را به ولايتعهد سرافراز خواهد داشت ، در پارهاى خدمات ، تكاهل مىنمود و چون اخبار يورش آذربايجان را شنيد ، استغنا به خرج داد و خاطر خاقانى را از خود رنجانيد و محمد زمان خان و محمد خان قاجار عز الدينلو « 9 » كه خالوزادگان جعفر قلى خان سردار ايران بودند به منزل او رفته ، او را استمالت داده ، به حضور خديو قاجار آوردند و برائه ذمه خود را در مقام خلوت نموده ، در باب جعفر قلى خان سعايت كردند كه وى را
--> ( 1 ) . برابر با سپتامبر و اكتبر 1790 . ( 2 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 326 . ( 3 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 327 . ( 4 ) . در متن : ( كهكى را ) ، ضمنا اين نام در گيتىگشا ، ص 327 و روضة الصفا ، ج 9 ، ص 231 : ( ميرزا ابو الحسن بيگلربيگى ) است . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 231 ، گيتىگشا ، ص 327 . ( 6 ) و ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 231 . ( 8 ) . در متن چنين است ، « شنود » بهتر است . ( 9 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 231 .