ميرزا حسن حسينى فسايى
645
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
داعيهء سرورى است و در پنهانى با خوانين خراسانى ، در مخالفت با برادر والاگهر ، معاهده كرده ، در انتظار فرصت مجادله است « 1 » و تصديق خالوزادگان در دل شهريار زمان مؤثر افتاد [ و ] به مضمون الملك عقيم « 2 » خاطر مبارك شاهى از برادر مكدر و هلاكش به دست چاكران آن حضرت مقدر گشت تا در شبى كه از محفل بهشت آئين خسروى ، عود به منزل خود مىنمود در زاويه رهگذر چند تن از خواص مقربان پادشاه بىهمال گردن سردار گردنكش را به طناب غضب شاهى فشردند و كوكب عمر او را به درجه افول رسانيدند « 3 » ، زمان ولادت او در سال 1165 و هلاك او در اين سال 1205 اتفاق افتاد و بزرگان گفتهاند : خلاف رأى سلطان رأى جستن * ز خون خويش بايد دست شستن « 4 » و در بهار همين سال 1205 حضرت شهريارى ، نواب مستطاب كامياب فتح على خان وليعهد را سردار عراق فرموده براى محافظت اصفهان و سرحدات فارس مأمور نموده « 5 » ، خود به جانب آذربايجان رايت جهانگيرى را برافراشت و اراضى طارم را لشگرگاه ساخت و سلمان خان قاجار را مأمور طالش فرمود و بعد از ورود آباديها را غارت كرده ، عيال اهالى را حسب الحكم روانه قزوين نمود ، پس موكب و الا از طارم به جانب سراب نهضت فرمود و صادق خان شقاقى را تنبيهى كامل نمود « 6 » و سراب را به آتش قهر خراب و مانند سراب كرده ، نزول اجلال به اردبيل « 7 » فرمود و احترامات لايقه را در بقعه و مزار حضرت شاه صفى طابثراه به عمل آورد . پس به قراچهداغ رفت و ايالت خوى و تبريز را به حسين قلى دنبلى « 8 » ارزانى داشت و نواب وليعهد ، چمن گندمان را لشكرگاه خود نموده ، در انتظار اخبار فارس نشست و چون در غيبت لطف على خان زمان مسافرت به كرمان ميانهء جناب حاجى ابراهيم كلانتر شيراز و برخوردار خان زند سركردهء كوتوالان قلعه شيراز و محمد على خان زند ، مستحفظ ارگ شيراز براى بالانشينى و زيرنشينى نقارى بود و بىاعتنائى حاجى به آنها باعث دشمنى گرديده ، در صدد خرابى كار حاجى برآمده ، حاجى را به خيانت و دعوى خودسرى ، در نزد لطف على خان نسبت مىدادند اگرچه نواب معزى اليه گوش به سعايت آنها ننمود ولى از اعمال او ظاهر مىشد كه اعتماد و احترام سابق را نسبت به حاجى تفاوت داده « 9 » و پيش از اين هم واقعهاى اتفاق افتاد كه باعث ضعف وثوق حاجى ابراهيم نسبت به لطف على خان شد و آن اين است كه جمعى از مردمانى كه گمان
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 232 . ( 2 ) . پادشاهى سترون باشد : تيغ برگير و مى ز دست بنه * گر شنيدى كه ملك هست عقيم ( بو حنيفه اسكافى ) آن شنيدستى كه الملك عقيم * ترك خويشى جست ملكت جو ز بيم ( مولوى ) ر ك : امثال و حكم دهخدا ، ص 273 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 232 . ( 4 ) . بيت از سعدى است در گلستان . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 233 ، ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 57 . ( 6 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 332 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 233 ، ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 57 . ( 7 ) . در متن : ( اردهبيل ) . ( 8 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 233 : ( حسين قلى خان مشهور به حسين خان دنبلى ) . ( 9 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 66 .