ميرزا حسن حسينى فسايى

632

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

در مقابل سپاه ظفرپناه قاجار رسيد « 1 » ، بىجنگ و جدال ، فرار نمود و بعد از آن هفت هزار نفر سواره و پياده ، به سردارى احمد خان پسر آزاد خان افغان براى مدد نجف خان زند ، انفاذ داشت و موكب والاى نواب آقا محمد خان به تأنى و احتياط ، از قم به جانب كاشان مىآمد و احمد خان افغان به خيال آنكه سپاه قاجار بر سر كوچ است در خيال دستبردى شده ، به تعجيل روانه گشت و چون در نصرآباد كاشان « 2 » در برابر سپاه قاجار رسيد ، به اندك كر و فرى راه فرار را برگرفت و لشكر زند روى به هزيمت نهاد و چون اين خبر به نواب جعفر خان رسيد ، از خوف و دهشت ، در شب ، شام نخورد و صبح زود اثاث سلطنت را ، حتى قليان مرصع مرحوم خاقان وكيل و مادر و خواهران خود و بيست و سه نفر خدمتكار زنانه و اسباب نفيسه را در اصفهان ريخته ، به جانب شيراز فرار نمود « 3 » و با اين شأن و شوكت در روز گذشته در موقع سلام عام به حقير فرمود ، ميرزاى كلانتر فارس ، مرحوم كريم خان چند سال دير بمرد و پادشاهى ما را عقب انداخت « 4 » و با آنكه اندامى گنده و بزرگ و منظرى كريه و ريشى زشت و جبنى فراوان داشت ، همه روزه ذكر خيرى از دلاورى و خوش‌اندامى خود مىفرمود و خالى از اغراق ، از عجائب مخلوقات بود ، چنان كه شيخ سعدى فرموده است : « به آدمى نتوان گفت ماند اين حيوان » ، در هر روزى دومن هريسه با قند و روغن در صبح زود مىخورد و در وقت چاشت به اندازهء خوردن سه چهار نفر مرد بازيار به كار مىبرد و در ميانه چندين مرغ كباب ، تنقل مىنمود « 5 » و زور بازوى فوق العاده داشت ، هر روزه با پنجه آهنين پنجه زدى و درهم نورد [ يد ] ى و به شمشير ، شترى را با پالان به دو نيمه ، نمودى ، ليكن از جبن ذاتى در هيچ جنگى پايدار نگشت و در ميدان جدال در برابر دلاورى ، نايستاد و از اتفاقات حسنه كه براى جعفر خان روى داد ، آن بود كه چون عموم فارسيان و سپاه از سوء سلوك و طمع بىاندازهء صيد مراد خان زند ، فرمانرواى مملكت فارس ، رنجيده‌خاطر بودند وجود جعفر خان را غنيمت مىشمردند و چون صيد مراد خان اين مطلب را دانسته بود ، نتوانست از اموال بىحدى كه از ظلم و ستم ، تحصيل كرده [ بود ] چشم پوشيده ، فرار كند ، لابد دروازهء شيراز را گشوده ، جعفر خان را استقبال كرده ، در خدمت او به شعفى تمام وارد شيراز گرديدند و قلعهء فلك‌ساى شيراز بىزحمت ، در تصرف نواب جعفر خان درآمد « 6 » . اما حالات حقير بر اين وجه است كه چون خبر شكست نجف خان زند و احمد خان افغان در [ بيست و سيم ] « 7 » جمادى اولى اين سال [ 1199 ] : به اصفهان رسيد ، من كه چندين سال به كربت غربت گرفتار و طالب شيراز بودم به مقتضاى اذا جاء القضا عمى البصر « 8 » ، به خاطرم رسيد

--> ( 1 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 263 ، روزنامه كلانتر ، ص 86 و 87 . ( 2 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 264 . ( 3 ) . روزنامه كلانتر ، ص 88 . ( 4 ) . روزنامه كلانتر ، ص 88 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 200 . ( 6 ) . روزنامه كلانتر ، ص 89 . ( 7 ) . در متن : ( بيست و ششم ) با توجه به روزنامه كلانتر ، ص 90 ، تصحيح شد . ( 8 ) . چون قضا آيد چشم نابينا شود ، و ر ك : امثال و حكم دهخدا ، ص 92 ، از سنائى است : من مدتى كردم حذر از عشقت اى شيرين پسر * آخر درآمد دل به سر جاء القضا ، عمى البصر