ميرزا حسن حسينى فسايى
633
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
كه چون جعفر خان بلغم متعفن منجمد و لجن زنديه است مصدر سلطنت نخواهد شد « 1 » و نواب آقا محمد خان كه به عزم جهانگيرى برخاسته است ، كارى خواهد كرد كه به درد ماها دوا شود بنا را در حركت و سكون در اصفهان ، بر استخاره گذاشتيم و به اين عزيمت با برادر مهربان مكرم ميرزا جانى خلف الصدق مغفرتمآب ميرزا مجد الدين محمد مشهور به فسائى ادام اللّه عزه و عمره و دولته كه از سال هزار و صد و نود و شش با حقير به حكم على مراد خان از شيراز آمده ، در اصفهان متوقف بوديم و در همه وقت و همهجا طريق برادرى را ملحوظ مىداشت ، استخاره نموديم ، توقف بد آمد و حركت خوب ، پس به عزم جزم ، مصمم شيراز شديم ، پس جماعتى لايعقل به منزل من آمدند ، راهزن گشتند كه قلعه شيراز در تصرف صيد مراد خان است و با شما دشمن است ، چند روزى تأمل كنيد تا خبر ورود نواب جعفر خان برسد و حقير قبول كرده ، توقف نمودم و ندانستم كه اذا كان الغراب دليل قوم « 2 » * سيهديهم سبيل الهالكين « 3 » و در اين اثنا ، فرزندى ، حاجى ابراهيم پسر مرحوم حاجى هاشم كدخداباشى محلات حيدرىخانه شيراز كه از عمر و جوانى برخوردار باد و آن هم در اين كربت غربت با فقير موافقت داشت ، وارد گرديد و تحير مرا ديد برآشفت و به دلالتى واضحه خاطرنشانم نمود كه توقف در اصفهان بعد از اين موجب خسران است ؛ شما كلانتر مملكت فارس هستيد ، بايد در همهجا با فارسيان ، موافقت كنيد ، پس از ورود به شيراز آنچه بر سر بزرگان فارس آيد بر سر شما هم بيايد و هيچ ننگى نيست و حقير دلايل او را پذيرفتم « 4 » ، باز جماعتى ديگر از گروه اولين بىخردتر آمدند و مرا به سخنان سخيف فريفتند و دل را بر توقف بستم و حاجى ابراهيم از صبح تا شب چندين بار خود به منزل من آمد و چندين بار گماشته فرستاد و تمام شب را در انتظار من بسر برد و خودم بىخردى بلكه نامردى كردم و مردى را از خود رنجانيدم ، خداوند مرا مهلت دهد كه تدارك زحمات او را [ ب ] نمايم . و چون زمان بدبختى من رسيده بود نه به استخاره و نه به استشاره ، عمل نكردم ، آتش به دو دست خويش بر خرمن خويش * من خود زدهام چه نالم از دشمن خويش « 5 » چون وقت تنگ بود ، امكان تدارك نداشتم و روز ديگر سپاه قاجار و شاه نو يعنى نواب كامياب آقا محمد خان وارد اصفهان گرديدند « 6 » و در ايام زندگانى مغفرتمآب خاقان وكيل در شيراز مكرر خدمتش رسيده بودم و اخلاقش را دانسته بودم كه مزاج ايشان صفراى خالص است ، چنان كه مزاج نواب جعفر خان بلغم خام و در همان روز ورود مرا احضار فرمود و تلطف نمود و روز ديگر كه خدمتش رسيدم ، استدعاى مرخصى به شيراز را نمودم ، حكم به ملازمت
--> ( 1 ) . روزنامه كلانتر ، ص 90 ، از اينجا بعضى مطالب افزوده بر متن روزنامه است . ( 2 ) . در روزنامه كلانتر ، فقط مصراع اول آمده است . ( 3 ) . چون كلاغ راهنماى قومى شود به زودى آنها را به راه نابودى هدايت خواهد كرد . در امثال و حكم دهخدا ص 93 ، مصراع دوم بدين صورت است : ( فبشرهم سبيل الهالكينا ) . ( 4 ) . روزنامه كلانتر ، ص 91 . ( 5 ) . روزنامه كلانتر ، ص 91 . ( 6 ) . در اين بخش ميرزا حسن مندرجات روزنامه را خلاصه و تلطيف كرده است ، ر ك : روزنامه كلانتر ، ص 92 - 91 .