ميرزا حسن حسينى فسايى

631

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

على مراد خان در دنيا نيامده بود . اى تو در روزگار [ پيچاپيچ ] « 1 » * هيچ بن هيچ بن هزاران هيچ و اهالى اصفهان نهايت احترام و مهماندارى مرا ، چه از مردمان شهرى و چه از بلوكات نمودند و در زمان حركت ، نواب على مراد خان از اصفهان به طهران ، باقر خان خراسكانى را حاكم اصفهان فرمود و روز خبر وفات على مراد خان ، باقر خان به هواى سلطنت خيال را قوه داده ، اثاثه سلطنت على مراد خان را متصرف شد و چهار پنج هزار نفر تفنگچى از چهارمحال و سيمرم و كرون و قمشه احضار نمود و اعيان سپاه لكزيه را كه در اصفهان بود ، خواسته ، مكنون خاطر را به آنها گفت و به مواعيد و احسان آنها را فريفته داشت و از خانهء خود به تالار طويله آمده ، جلوس سلطنتى نمود و در جاى سلاطين با عز و تمكين قرار گرفت و خطبه و سكه را به نام خود نمود و با طبقات مردم ، به دستور پادشاهان رفتار نمود و بر منابر و فرامين او را « شاه باقر » گفتند « 2 » كه در ميانهء صداى توپ نواب جعفر خان از منزل چال سياه ، به گوش شاه باقر رسيده ، مضطرب گرديد و مبلغى گزاف از خزانه على مراد خان به اعيان سپاه داد كه از اصفهان رفته ، جعفر خان را شكست داده ، سلطنتش را پايدار كنند ، چون از دروازه بيرون شدند ، ساعتى نگذشت ، از دروازه ديگر وارد گرديد و عصر روز پنجشنبه هفتم همين ماه كه چهار روز و نيم از جلوس سلطنت شاه باقر گذشته بود ، پنج شش هزار نفر از ايلات دست به شمشيرها برده ، داخل تالار طويله شده ، سه چهار زخم به شاه باقر زدند و شاه باقر خود را به عمارت ديگر انداخته ، از سمت بهشت آئين فرار نمود « 3 » و ايلات خبر اين فتح خداداد را به جعفر خان رسانيده ، او را دعوت به شهر نمود [ ند ] و جعفر خان روز ديگر به استقلال تمام وارد اصفهان شده ، بساط سلطنت را گسترده ، بعد از دو روز شاه باقر را از رودشت گرفته ، به حضور نواب جعفر خان آورده ، او را حبس نمودند « 4 » و جعفر خان هر روزه در سلام عام به تكرار مىفرمود للّه الحمد ممالك موروثى خود را به شمشير مسخر داشتم و سلطنت آبا و اجدادى را تصاحب نمودم « 5 » . و نواب آقا محمد خان چون خبر وفات على مراد خان را شنيد بىتأمل از مازندران لواى جهانگيرى افراشت و چون به طهران « 6 » رسيد ، اهالى شهر دروازه‌ها را بستند و پيغام فرستادند كه نواب جعفر خان در اصفهان نشسته و ما مردمان رعيت فرمانبردار اطاعت پادشاهانيم ، سلطنت بر هر كس قرار گرفت ؛ مطيع آنيم و نواب معزى اليه عرايض آنها را پذيرفته ، روانهء اصفهان گرديد و چون نواب جعفر خان خبر نهضت موكب فيروزى كوكب آقا محمد خان را شنيد ، چنين پنداشت كه اين اخبار افسانه است « 7 » و در پيش دلاورى و كاردانى خود ، بود و نمودى ، ندارد ، پس تدارك مختصرى ديده ، فوجى را به سردارى نجف خان ، خالوى خود ، روانهء قم نمود و چون

--> ( 1 ) . در متن : ( هيچاهيچ ) با توجه به ص 84 روزنامه كلانتر ، تصحيح شد . ( 2 ) . روزنامه كلانتر ، ص 84 و 85 ، گيتىگشا ، ص 262 . ( 3 ) . روزنامه كلانتر ، ص 85 . ( 4 ) . روزنامه كلانتر ، ص 85 . ( 5 ) . روزنامه كلانتر ، ص 86 . ( 6 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 263 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 189 . ( 7 ) . روزنامه كلانتر ، ص 86 .