ميرزا حسن حسينى فسايى
630
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
ننگ فرار را بر خود گذاشته به جانب طهران تاختن نمود « 1 » و نواب على مراد خان ، دو سه نفر از اعيان همراهان شيخ ويس خان را به جرم آنكه چرا مازندران را واگذاشتيد و بىجنگ به طهران آمديد ، حكم به كشتن فرمود « 2 » و براى تدارك كار ، چندين هزار نفر مرد كارزار فراهم آورده ، به سردارى رستم خان « 3 » پسرعموى خود كه از دليران مشهور سپاه زنديه بود روانه مازندران داشت و نواب شهريار قاجار ، جعفر قلى خان برادر خود را با جماعتى از سپاه نصرت - پناه به استقبال رستم خان روانه فرمود و بعد از ملاقات شكست بر سپاه زند افتاده فرار نمودند [ و ] چون از مؤاخذه نواب على مراد خان وحشت داشتند به جانب اصفهان كه خانه و عيال داشتند شتافتند و باقر خان خراسكانى بيگلربيگى اصفهان « 4 » دروازهها را بر آنها ببست و تمامت آنها در آن زمستان پربرف و باران در جوانب اصفهان به سختى گذرانيدند و نواب على مراد خان ، جعفر خان برادر مادرى خود را كه در كردستان توقف داشت ، احضار فرموده ، بعد از ورود به طهران ، براى نظم آذربايجان و خمسه او را روانه نمود و جعفر خان بعد از ورود به آن سامان به خيال خودسرى افتاده ، اظهار كلمهء تمرد و عصيان نمود « 5 » و از راه قلمرو على شكر ، عازم اصفهان گرديد و چون اين خبر به نواب على مراد خان رسيد ، اولا فرمان مرخصى لشكرى كه مأمور خدمت جعفر خان بودند ، روانه نمود كه هر يك به خانه و وطن خود روند و بعد از وصول فرمان ، سپاه جعفر خان متفرق شدند و جعفر خان با خاطر پريشان به همدان آمد و كارى نديده به كزاز رفت و جماعتى كه در سفر مازندران از رستم خان تخلف كرده ، فرار نموده بودند به جعفر خان پيوستند و مرحوم ميرزا محمد كلانتر شيراز كه در آن زمان از ملازمين حضور نواب على مراد خان بود نگاشته است « 6 » كه : نواب معزى اليه با اين حالات و مفاسد كه در مملكت خود داشت ، دمى بىشرب خمر نبود تا آنكه مريض گشته ، مستسقى شده ، زمينگير گرديد « 7 » و مادر على مراد خان كه هم مادر جعفر خان بود ، جعفر خان را از ناخوشى على مراد خان مطلع ساخت كه از معالجه مرفوع الطمع هستم و جعفر خان از زنجان حركت نموده ، لواى مخالفت على مراد خان را برافراشت و على مراد خان بعد از اطلاع با وجود سختى مرض و شدت سرما و برف ، طهران را به ولد ناارجمند خود شيخ ويس خان گذاشته ، خود عازم اصفهان گرديد و در غره ربيع دويم اين سال [ 1199 ] : در مورچهخورت به رحمت الهى پيوست و حاجى سليمان بيك - صباحى در تاريخ وفات او فرموده است : « 8 » نوشت كلك صباحى ز قصر سلطانى * على مراد برون شد ، نشست جعفر خان و فقير حقير اين راه پر از خوف و خطر را گذرانيده « 9 » وارد اصفهان شدم و گويا
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 186 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 188 . ( 3 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 257 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 188 . ( 4 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 259 - 251 ، روزنامه كلانتر ، ص 84 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 188 . ( 5 ) . روزنامه كلانتر ، ص 86 . ( 6 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 256 . ( 7 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 258 . ( 8 ) . ر ك : گيتىگشا ، حاشيه 1 ص 160 . ( 9 ) . روزنامه كلانتر ، ص 84 .