ميرزا حسن حسينى فسايى
629
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
چون زمان محاصره به درازا رسيد و نواب آقا محمد خان از پى پاسبانى جركلباد « 1 » كه راه آمد و شد كاروان سيورسات از مازندران به اردوى محمد ظاهر خان بود مطلع گرديد ، حمزه سلطان كه از ملازمين صداقتپيشه بود ، با جماعتى از تفنگچيان استرآبادى ، مأمور به گرفتن جر و محافظت و منع از عبور و مرور فرمود « 2 » و حمزه سلطان انزانى استرآبادى « 3 » با تفنگچيان انزان استرآباد ، جر را گرفت [ و ] مانع از وصول آذوقه به اردوى زند گرديد و تفسير « جر » « 4 » بر اين وجه است كه حضرت مغفرتمآب ، شاه عباس اول صفوى ، جنتمكان ، براى انتظام نواحى مازندران از آسيب جماعت تركمان ، مقرر فرمود كه از كوه متصل به بلدهء اشرف البلاد مازندران تا كناره درياى خزر كه چهار فرسخ درازاى آن است ، خندقى عميق كندند كه سوار نتواند عبور كند ، پس درختان قوىجثهء مازندرانى در داخل و خارج آن خندق روئيده ، به يكديگر پيچيده ، كه عبور از آن ، جز از جاده مشكل بلكه ممتنع است و راه عبور از مازندران به استرآباد منحصر به آن جاده است و چون اين جر در نزديكى قريه كلباد واقع شده به « جركلباد » مشهور گشته است و چون راه وصول سيورسات از مازندران به اردوى محمد ظاهر خان مسدود گرديد ، قحط و غلا پديد آمد و آتش گرسنگى اهل اردو زبانه كشيد و ضعف در بنيان اهالى اردو قوت گرفت و بخت نواب كامياب آقا محمد خان برخاست « 5 » و پس از چند روزى كه اسبهاى بىعليق از رفتار و مردهاى بىخورش از قوت گفتار افتادند ، نواب شهريار قاجار بر سپاه زند يورش آورده ، در حمله اول سلسلهء آنها را گسيخته ، هر كس از چنگ اجل خلاصى يافت به جانبى شتافت و محمد ظاهر خان سردار ، راه دشت گرگان را گرفته ، اسير تركمانان گشته ، ذليل و خوار ، شرفياب حضور شهريار قاجار شده ، فرمان قتلش صادر شد و به شمشيرهاى قاجاريه و تركمان پاره پاره گرديد « 6 » و هر كس به جانب جر ، گريخت اسير حمزه سلطان انزانى كه در بعضى تواريخ او را حمزه خان نوكندى نگاشتهاند ، گرديد و در اين فتح نامدار از ده هزار نفر بيشتر ، رهسپر سفر آخرت شدند . و در روز غره محرم سال 1199 ( هجرى ) « 7 » نواب كامياب آقا محمد خان ، با سپاه آراسته از استرآباد به جانب مازندران نهضت فرمود و نخستين ، به ناحيهء اشرف البلاد كه مهر على خان زند نسقچىباشى نواب على مراد خان و حاجى رضا خان فراهانى با هفت هزار نفر توقف داشتند ، تاختن فرمود [ و ] آنها را شكست فاحش داده كه تا شهر سارى خوددارى نكرده به شيخ ويس خان پيوستند و شيخ ويس خان كه در مدت توقفش در مازندران جز ظلم و ستم نفرموده بود و از اهل آن نواحى اطمينان نداشت بنه و آغروق خود را ريخته در عشره عاشورا ،
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 184 . ( 2 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 250 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 184 و 185 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 184 ، گيتىگشا ، ص 249 . ( 5 ) . در متن : ( برخواست ) . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 185 ، گيتىگشا ، ص 250 . ( 7 ) . مقارن 14 نوامبر 1784 .