ميرزا حسن حسينى فسايى
611
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
مرحمتپناه محمد حسن خان قاجار نايب السلطنه كه بعد از واقعهء پدر نامدار خود در ميانه طايفه يموت تركمان توقف داشتند ، وارد شيراز گرديدند و مورد مهربانى و تفقد در نزد نواب وكيل شدند « 1 » و بعد از چندى ، نواب حسين قلى خان به خاطرخواه خود ، حكومت دامغان را يافته « 2 » ، از شيراز به جانب مقصد نهضت فرمود و بعد از مدتى ، ترك حكومت نموده در ناحيهء نوكنده « 3 » كه بلوكى است ميانه مازندران و استرآباد كه ملك اربابى والد ماجد او بود و به ارث به او تعلق داشت توقف نمود و محمد خان دادو « 4 » حاكم مازندران از كينه ديرينه هر روزه به توسط عريضه او را متهم و خائن قلم مىداد تا آنكه از بارفروش « 5 » كه دار الاياله بود جمعيتى كرده به جانب نوكنده حركت نمود و چون به اشرف البلاد رسيد ، نواب حسين قلى خان كه به جهانسوز شاه ملقب شده بود ، از راه غير متعارف رفته ، شهر سارى را تصرف فرمود و محمد خان از اشرف [ البلاد ] مراجعت مىنمود كه در ميانهء راه « 6 » با مرتضى قلى خان برادر نواب معزى اليه ملاقات كرده ، بعد از جنگ ، شكست يافته ، گرفتار گشته ، با غل و زنجير در خدمت مرتضى قلى خان به حضور نواب و الا رسيدند و به اتفاق به بارفروش رفتند و مال بسيارى از محمد خان گرفتند و او را كشتند ، چون اين اخبار در شيراز به عرض نواب وكيل رسيد ، زكى خان زند را به نظم مازندران مأمور داشت « 7 » و بعد از ورود و انتظام ، از تعاقب نواب جهانسوز خان « 8 » تا استرآباد و گرگان عنان نكشيد و نواب معزى اليه در ميانهء طايفهء يموت توقف فرمود و زكى خان عود به مازندران نمود مهدى خان پسر محمد خان داود را حاكم مازندران نموده مراجعت به شيراز نمود پس نواب جهانسوز خان عود به مازندران نموده در نوكنده توقف فرمود و چون مهدى خان حاكم مازندران مانند پدر خود بناء سوء سلوك گذاشته ، جماعتى از او رنجيده ، به نواب جهانسوز خان پناه آوردند و نواب معزى اليه با ملازمان خاصه خود از راه كوهستانات هزار جريب « 9 » ايلغار فرموده به قصبهء بارفروش رسيده ، مهدى خان را گرفته ، به استقلال تمام به قبض و بسط امور مملكتى مازندران پرداخت و چون اين اخبار در شيراز به عرض نواب وكيل رسيد ، على محمد خان زند « 10 » را براى نظم مازندران روانه فرمود و نواب جهانسوز خان ، صلاح خود را در توقف مازندران نديده ، به عزم استرآباد نهضت فرمود و در آنجا به اغواى طايفهء يوخارىباشى قاجار « 11 » به دست دو نفر يموت تركمان كه از
--> ( 1 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 170 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 85 . ( 2 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 170 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 86 . ( 3 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 171 : ( نوكنده بلوكى است در ميانه استرآباد و مازندران ) . ( 4 ) . ( محمد خان سوادكوهى مشهور به دادو ) گيتىگشا ، ص 171 ، ( دادو : بر وزن جادو در اصل به معنى غلام است ) . ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 30 . ( 5 ) . نام سابق شهر بابل مازندران كه نام قديمى آن مامطير ( Mamatir ) است . ( فرهنگ معين ) ( 6 ) . ( در رستمآباد ) . گيتىگشاى ، ص 172 . ( 7 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 172 . ( 8 ) . ( چون . . . در سفك دماء تعدى و تطاولى تمام رفت و حكم به تخريب و تحريق آن بيوتات صادر شد . . . لهذا خان جلالت بنيان را جهانسوز شاه لقب كردند ) . روضة الصفا ، ج 9 ، ص 89 . ( 9 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 90 . ( 10 ) . در تاريخ گيتىگشا ، ص 174 : ( محمد على خان ) ، اما در روضة الصفا ، ج 9 ، ص 95 : ( على محمد خان زند ) است . ( 11 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 174 ، و ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 32 ، و نامه خسروان ، ص 10 ، نامه چهارم .