ميرزا حسن حسينى فسايى

612

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

غلامان خاصه او بودند شهيد گرديد « 1 » و چون ايالت بندر عباس به حاجى آقا محمد والى سابق اصفهان مفوض بود و شيخ عبد اللّه عرب بنى معين « 2 » حاكم جزيرهء هرموز اعتنائى به او نداشت ، حاجى محمد آقا به لطايف حيل او را گرفته ، روانه شيرازش داشت و بعد از مدتى پسر خود را گروگان داده ، عود به وطن نمود و عريضه خدمت زكى خان نوشت و تسخير مسقط و عمان را به اسهل وجوه جلوه داده ، چون مراتب به عرض نواب وكيل رسيد . در اوائل فصل خزان سال 1180 و اند : براى تسخير مسقط و عمان ، زكى خان را سردار فرموده از شيراز از راه فسا و داراب و سبعه وارد بندرعباس گرديد و برحسب فرمان وكيلى ، تفنگچى و چريك سواحل درياى فارس از حد حفار « 3 » و نواحى فلاحى كه مسكن طايفهء بنى كعب بود و بنادرات ، در كشتيهاى ديوانى كه از زمان حضرت نادر شاه باقى بود و كشتيهاى تجار سوار شده به عزم تسخير مسقط حركت نمايند و شيخ عبد اللّه بنى معين والى جزيره هرموز در خدمت زكى خان مصدر انجام تمامى امور بود و او را دختر جميله‌اى بود « 4 » و جماعتى ، اوصاف حميده او را خدمت خان عرض كرده ، خان را فريفته جمال ناديده او نمودند كه گفته‌اند يعشق السمع قبل العين « 5 » و زكى خان از مفارقت دختر در سوز و گداز افتاده ، آرام نداشت و ناچار گشته به توسط بعضى ، راز خود را به شيخ عبد اللّه اظهار داشته ، خواهشمند مواصلت گرديد ، و شيخ عبد اللّه از اين پيغام در پيچ و تاب افتاد و به ظاهر قبول نموده ، اظهار خوشدلى داشت ، پس براى اتمام معامله ، زكى خان را به جزيرهء هرموز كه در برابر بندرعباس به مسافت قليلى افتاده ، دعوت نمود و عشق دختر ، چنان زكى خان را آشفته نموده بود كه از آداب سردارى غافل گشته ، با چند نفر از نزديكان خود ، بىتأمل به جزيرهء هرموز شتافته ، شيخ عبد اللّه در همان روز ورود ، زكى خان را محبوس نظر نموده « 6 » ، پيغام فرستاد كه پسر من در شيراز به عنوان گرو محبوس نظر است تا او را به من نرسانى ، خلاصى از حبس نيابى و چون اين واقعه به عرض وكيل رسيد ، پسر شيخ عبد اللّه را مرخص فرموده و بعد از ورود او ، شيخ عبد اللّه ، زكى خان را هم مرخص نمود و عزيمت يورش مسقط و عمان به اهمال گذشت . « 7 » و چون عمر پاشا والى بغداد « 8 » ، بعضى از تجار ايرانى را تاراج كرده بود و چند سال بر خلاف حساب از زوار مشاهد مشرفه عراق عرب باج مىگرفت ، نواب وكيل مراتب را خدمت اعليحضرت سلطان مصطفى خان قيصر روم نگاشت و براى پاداش اعمال عمر پاشا ، سر او را درخواست فرمود و چون از جانب امناى دولت عثمانى جواب مقرون به صواب نرسيد ،

--> ( 1 ) . ( چند تن از تركمانان ملتزم ركاب را به مال فراوان تطميع كردند و ايشان نيم‌شبى در خوابگاه او گلوله‌هاى تفنگ را گشاد داده تا همچنان در جامه خواب شهيد شد ) . ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 33 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 112 : نام قاتل او را ( آرتق ) مىداند و تاريخ آن را شب 12 صفر . ( 2 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 176 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 117 . ( 3 ) . در گيتىگشا ، ( حفار ) در متن : خفار . ( 4 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 176 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 118 . ( 5 ) . گوش پيش از چشم عاشق مىشود : ( نديده و از روى شنيده‌ها عشق ورزيدن ) . ( 6 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 177 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 119 . ( 7 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 178 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 119 . ( 8 ) . ر ك : گيتىگشا ، ص 178 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 120 .