ميرزا حسن حسينى فسايى
586
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
روانه لارستان نمودى و گفتى تا معاودت تو در شيراز هستم ، پس نامردى كردى ، شهرى را خالى گذاشتى ، باز معاهده نموده ، جمعيتى را در داراب و فسا و نيريز و اصطهبانات و سروستان فراهم آوردند ، چون تقى خان و ميرزا حسين خود را مرد ميدان نديده ، در پشت بام بقعه مباركه شاه مير على حمزه ، سنگرى بسته ، در پس سنگر نشسته و بعد از چند روز ديگر ، خبر به صالح خان رسيد كه ابراهيم خان ، فتح على خان افشار « 1 » را به ايالت و سردارى فارس مأمور و با فوجى روانه داشته است و فتح على خان به اصفهان رسيده است و صالح خان نقض عهد كرده ، غدر نموده ، اين خبر را از صاحباختيار پنهان داشت و او را به تكليف براى آوردن رئيس عبد على « 2 » زيارتى - دشتستانى و تفنگچى كازرونى ، روانه ساخت و خود مهياى فرار گرديد و با اعيان سپاه گفت كه ما مردم خراسانيم و شاهرخ شاه ، در خراسان است و حسين خان برادرم راتق و فاتق « 3 » امور سلطنت است ، به سمت يزد مىرويم و مراتب را معروض مىداريم و امداد از خراسان مىخواهيم « 4 » ، پس در نيمه شبى ، ميرزا محمد كلانتر را خواسته ، واقعه مأموريت فتح على خان افشار را به او گفت ، ميرزا محمد به فراست دانست كه صالح خان در جناح فرار است و خبرى از صاحباختيار نيامده است و تاب مقاومت با فتح على خان را ندارد ، به زودى از منزل صالح خان عود كرده ، عيال صاحباختيار و كسان خود را روانه فيروزآباد داشت و خود به مرافقت صالح خان از راه سروستان و رونيز و نيريز به سمت يزد روانه گرديد « 5 » و فتح على خان بىمانع وارد شيراز شده كوس لمن الملك را زد و نواب صاحباختيار با پنج شش هزار نفر تفنگچى و سوار از گرمسيرات وارد فيروزآباد گرديد « 6 » و عيال خود را روانه قصبه خشت نمود و مزارع محمد على كلانتر خشت ، نظر به حقوق سابقه كه از صاحباختيار ديده بود كه ناحيه خشت را در زمان نادر شاه از جمع كازران موضوع داشته ، بلوكى عليحده گرديد ، منظور داشته ، نهايت خدمتگزارى را به كسان صاحباختيار و كسان ميرزا محمد كلانتر نمود و نواب صاحباختيار با جمعيت فراوان ، از فيروزآباد ، وارد بلوك سياخ « 7 » شش فرسخى جانب قبله شيراز گرديد و فتح على خان با سپاه عراق از شيراز به عزم استقبال او درآمده ، وارد قريه بابا ايورسياخ « 8 » چهار فرسخى شيراز شد ، دو روز ، به دو فرسخ فاصله ، در برابر يكديگر نشستند ، پس مصلحت خيرانديشى ، به صلاح طرفين ، عقد موافقت را بستند و فتح على خان ، رئيس عبد على دشتستانى را به خلعت گرانبها و اسب يراق طلا و لقب خانى ، سرافراز نموده ، او را عبد على خان گفتند « 9 » ، پس فتح على خان و صاحباختيار به موافقت وارد شيراز شده ، هر يك به لوازم كار خود پرداخت و چون تقى خان بغايرى و ميرزا حسين خوئى كه به ايالت و وزارت فارس آمدند و طرفى نبسته ، عود نمودند ، خدمت ابراهيم خان ، نواب -
--> ( 1 ) . روزنامه كلانتر ، ص 36 . ( 2 ) . روزنامه كلانتر ، ص 37 - 36 . ( 3 ) . در متن : ( فايق ) . ( 4 ) . روزنامه كلانتر ، ص 36 . ( 5 ) . روزنامه كلانتر ، ص 37 . ( 6 ) . روزنامه كلانتر ، ص 37 . ( 7 ) . نام بلوكى است در جنوب شيراز و قصبه آن دارنجان خواجه است . فارسنامه ناصرى ، ج 2 ، ص 224 . ( 8 ) . ر ك : فارسنامه ناصرى ، ج 2 ، ص 224 ، بلوك سياخ . ( 9 ) . روزنامه كلانتر ، ص 39 .