ميرزا حسن حسينى فسايى
502
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
آنها را آورده ، تخته كلاه « 1 » كرده ، انواع رسوائى را بر آنها نمودند و اين عمل ناهنجار موجب غضب محمودى گشته ، فوجى از افغان و فوجى از گبرهاى كرمان به سردارى نصر اللّه خان گبر - كرمانى « 2 » و امارت زبردست خان قندهارى براى تسخير فارس و تدمير اهل شيراز انفاذ داشت و تفنگچيان سمغان كازرون و بلوك خنج و پشور لارستان كه با افاغنه دعوى اتحاد مذهب داشتند ، به مدد سپاه گبر و افغان آمده ، شيراز را در مدت نه ماه محاصره نمودند و نصر اللّه خان گبر ، در يورش شيراز ، زخمى يافته ، زندگانى را بدرود نمود « 3 » و افغانان و گبرها براى او تعزيت داشتند و شاه محمود متأسف و محزون گرديد براى آنكه مردى دلاور و جهانديده و نيكوكردار بود و بعد از وفات او سردارى و حكومت فارس به زبردست خان « 4 » برقرار گرديد و در مدت محاصره از شيرازيان جلادت و دلاورى فوق العاده بروز نمود و چون مددى به آنها نرسيد و قحط و غلا به اعلى درجه كشيد ، افغانان و تفنگچيان سنى مذهب فارس ، يورش آورده ، شهر شيراز را به قهر و غلبه گرفتند و پيش از فتح و بعد از فتح نزديك به صد هزار نفر از اهل شيراز قتيل شمشير بلا و هلاك قحط و غلا گرديدند و چون زبردست خان در اصل اصفهانى و در قندهار نشو و نما يافته بود به حسن سلوك ، زخم جراحتيافتگان را التيام داد . و اين واقعه در سال 1136 مطابق توشقانئيل اتفاق افتاد . « 5 » و در اين سال [ 1136 ] : سيد احمد نام « 6 » ولد متولىباشى مشهد مقدس ، فرمان مجعولى به مهر حضرت شاه طهماسب ، ساخته وارد ابرقوه گرديد كه به موجب اين فرمان ، ايالت مملكت فارس را به من دادهاند و مردم ابرقوه در اطاعت او درآمده ، از راه بوانات وارد مرودشت هشت فرسخى شيراز گرديد و زبردست خان ، والى شيراز با فوجى از دلاوران آمده ، در سرپل خان ، هفت فرسخى شيراز با سيد احمد جنگ كرده ، سيد احمد بعد از شكست به جانب ابرقوه برفت و اهالى ابرقوه بعد از اطلاع بر مجعولى فرمان شاه طهماسب او را گرفته ، حبس نمودند و بعد از مدتى از حبس گريخته وارد بلدهء جهرم گرديد و جماعتى فراهم آورد و جهرم و داراب و نيريز را در تصرف آورده به جانب كرمان رفته ، شهر را تصرف نموده در ماه ربيع اول سال 1140 جلوس نموده ، سكه و جيقه « 7 » به نام خود برقرار داشت و بعد از مدتى اسير سپاه اشرف سلطان گشته ، او را به اصفهان برده ، رهسپر سفر آخرت گرديد . و در همين سال پنجهزار نفر از نواحى بلوچستان به بندر عباس رفته ، شهر را غارت نمودند
--> ( 1 ) . تخته كلاه : نوعى تنبيه و كيفر : كلاه چوبى بسيار گشاد و بلندى كه بشكلى مضحك بر سر محكوم مىگذارند بطوريكه قادر به حفظ تعادل خود نبوده روى پا مىلغزيده و مردم در پى او مىافتاده هياهو مىكردند . . . و نوعى مجازات كه گردن محكوم را از يك صفحه چوبى بزرگ مىگذرانيدند و جلو آن زنگولهاى آويزان بود و در روى سر او كلاهى بلند از جنسى كمبها مىگذاشتند و در محله مىگردانيدند . ( معين ) . ( 2 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 6 . ( 3 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 6 . ( 4 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 6 . ( 5 ) . اين واقعه در سال 1137 اتفاق افتاد . ( تاريخ ايران ، ملكم ، ج 1 ، ص 6 ) . ( 6 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 22 . ( 7 ) . جيقه ، جيغه ، جغه : تاج ، افسر ، هر چيز تاجمانند كه به كلاه نصب كنند . متن ، ماخوذ از جهانگشاى نادرى ، ص 22 است .