ميرزا حسن حسينى فسايى
470
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
آويخت ، كلهمنارهها ساخت و شهرها را از اهالى پرداخت تا شوريدگيها « 1 » را آرام داد و پس از آرامى بلاد سياستى قوى و عقوبتى شديد مىبايست تا عموم مردم آسوده باشند و اجراى اين - گونه اعمال دور نيست كه در نظرهاى ظاهربين ، ظلم و جور جلوه نمايد و كسى نگفته كه عقوبتى خالى از مصلحت ملكى و دينى و مذهبى كرده باشد و در اوائل سلطنت خود ، امراى بزرگ خودرأى را به سزا و جزا رسانيد و چون سپاه قزلباش به شصت هزار رسيده بود و هر طايفه از آنها جز در اطاعت بزرگ خود نمىشدند و پادشاه نمىتوانست بىرضاى ايلات قزلباش كسى را منصبى دهد مگر آنكه از بزرگان طايفه خود باشد و شاه عباس شماره سواران قزلباش را به سى هزار نفر رسانيد ، پس فوجى ترتيب داد و نام آنها را شاهسون نهاد يعنى شاهدوست و اميرى بر آنها گماشت و اين جماعت را به مزيد عنايت امتياز داد و فرمان شرف صدور يافت كه هر كس خواهد ايل خود را به ايل شاهسون ملحق كرده ، شاهسون گشته ، در مزيد عنايت شريك شود و در يك روز ده هزار نفر شاهسون شدند و در اواخر زندگانى شاه عباس جنتمكان ، شماره آنها به صد هزار خانوار رسيد و تاكنون نزديك به پانصد خانه ايل شاهسون در فارس باقى است كه در صحراى كوار و حومه شيراز در چادر سياه توقف دارند و حضرت شاه عباس ده هزار سوار و دوازده هزار نفر پياده مقرر داشت كه مواجب از خزانه گرفته صاحبمنصب آنها به اختيار پادشاه معين شود و نام اين جماعت را قوللر گذاشتند و اين عبارت به تركى به معنى غلامهاست چرا كه « قول » غلام است و « لر » نشانه جماعت . و بزرگ قوللر را قوللر آقاسى گفتند يعنى سركردهء غلامان شاهى و نام افواج پياده را تفنگچى نهادند و اين اول فوجى است كه در ايران با تفنگ شد چنان كه در روم ، فوج تفنگچى را ينگچرى گفتند و « ينگ » به معنى تازه است و « چرى » مخفف چريك است يعنى لشكر تازه . « 2 » در كتب تواريخ نوشتهاند ، آن پادشاه براى استحكام بنيه و استراحت از مشقت ، گاهى در شرب مدام اقدام مىنمود اما در مراتب ديندارى و خداپرستى و مراعات فقرا و احسان به ارباب استحقاق و اعتماد بر مسائل دينيه و مقاصد يقينيه و اخلاص و نيازمندى به ائمه هدى صلوات اللّه و سلامه عليهم در انتهاى كمال بود چنان كه در زمان سلطنت او كمتر سالى بود كه به زيارت آستانه رضويه يا عتبات عاليات مشرف نشود چنان كه به پاى پياده از اصفهان به مشهد مقدس برفت و مدت توقف در نجف اشرف هر روزه صحن و رواق را به دست خود جاروب نمود و پيش از سلطنت شاه عباس ، هميشه در ميانه علماى دينيه نقارى بود و در ايام آن پادشاه دينپناه ، ميانه علما را چنان الفت داد كه روزى در سوارى جناب مير محمد باقر داماد و جناب شيخ بهاء الدين محمد عاملى عليهما الرحمه با موكب شاهى موافقت داشتند ، شاه عباس براى آزمايش آنكه آيا كدورتى در ميانه آنها هست يا نه ملاحظه اسب شيخ را فرمود و در پنهانى به ميرداماد فرمود كه اسب شيخ بسى كامل است و جناب شيخ نمىتواند او را براند جناب مير در جواب شاه گفت عجب در اين است كه بار دانش و فضيلتى كه بر اوست حركت مىكند چه جاى تندرفتارى است و در پنهانى از مير به جناب شيخ فرمود كه اسب ميرداماد سخت توسن است كه شايسته علما نيست شيخ در جواب فرمود چون اسب صاحب خود را شناخته
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 438 . ( 2 ) . خلاصهاى است از مطالب مندرج در پيش .