ميرزا حسن حسينى فسايى

426

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

و مهدى قلى بيك پسر شادى بيك ذو القدر ، وكيل شيراز كه در همه‌جا با امت خان بود ، در اين جنگ اسير سپاه شاهزاده جهانبانى شد . چون او را به حضور رسانيدند ، مورد عنايت گرديد و كما فى السابق او را به وكالت و ريش‌سفيدى فارس ، مقرر داشته روانه شيراز گرديد « 1 » و ايالت مملكت فارس ، چنان كه چند ماهى قبل به على خان ذو القدر شفقت شده بود ، برقرار داشتند و حكومت ناحيه دارابجرد را به محمد سلطان ذو القدر يساول‌باشى عنايت گرديد و شاهزاده سلطان - حمزه ميرزا ، در ماه رجب همين سال كه خاطر از جانب فارس و كرمان و عراق فارغ داشت ، از قزوين به تبريز رفته ، خدمت والد ماجد خود رسيد و سپاهى بىاندازه از عراق و آذربايجان براى تسخير « ينگى قلعه » روميان به تبريز رسانيد و چندين مرتبه يورش ، به جانب قلعه برده ، كارى را نساختند كه خبر رسيد فرهاد پاشا با سپاه رومى عازم تبريز است ، پس حضرت شاه سلطان محمد و تمامت سپاه قزلباش ، از شهر تبريز نهضت فرمود و بعد از دو سه روز فرهاد پاشا وارد تبريز گرديد و سيورسات و لوازم قلعه‌دارى را به مستحفظين ينگى قلعه داده ، مراجعت نمود و موكب و الا براى نظم شيروان و گرجستان ، تشريف‌فرماى قراباغ و گنجه « 2 » شد . و در ماه ذى القعده همين سال [ 994 ] : آقايان ذو القدر كه هر يك در ناحيه‌اى از مملكت فارس رايت اقتدار و حكومت افراخته بودند ، از على خان حاكم فارس ياغى شدند و على خان با صد و پنجاه نفر از ملازمان خاصه خود از شيراز به دار السلطنه قزوين آمده ، توقف نمود و پادشاه جم‌جاه و نواب جهانبانى خاطر را از رهگذر نظم شيروان ، آسوده داشته ، از گنجه به قصد انتظام عراق و فارس ، كوچ بر كوچ روانه شدند ، در يكى از منازل شاهزاده سلطان حمزه ميرزا ، از شرابى كه تازه از گرجستان آورده بودند ، در منزل على قلى خان فتح اوغلى بيشتر از عادت صرف فرمود و مستى بر او زيادتى نمود ، از منزل على قلى خان به سراپرده خود آمد ، چون شب كوچ بود در الاچقى فرود آمده به خواب رفت و خداويردى « 3 » نام دلاك كه اصلش از ارامنه خوى بود و قدى كوتاه و قوزى در پشت داشت و در خلوت بر همه خلوتيان برترى مىنمود ، خنجر از كمر شاهزاده كشيده ، به سه چهار زخم ، كار او را بساخت و شاهزاده را در خون غلطانيده ، قصد فرار نمود و اللّه ويردى بيگ زرگرباشى كه منظور نظر آن شاهزاده بود چون اضطراب در خداويردى ديد به دغدغه افتاده در آلاچيق آمد ، چراغ را خاموش ديد و آواز خرخره شنيد چون چراغ را آورده ، شاهزاده را در خون خود غلتيده ديد و اللّه وردى بيك و ملازمين خاصه ، جنازه شاهزاده را برداشته ، به سراپردهء شاهى بردند و ناله و افغان به آسمان رسانيدند و باعث اين عمل شنيع ، گفته‌اند كه : خداويردى « 4 » دلاك نسبت به رضا قلى بيك كه از اجله امرا و خواص شاهزاده بود و روئى زيبا و طلعتى دلگشا داشت و سنين عمرش از هيجده نگذشته بود ، اظهار عشقى مىنمود و نواب شاهزاده [ را ] هم با او ميلى تمام بود و جماعتى از امراء خداويردى « 5 » را ريشخند كرده كه تا شاهزاده در قيد زندگى است ، از خرمن وصال رضا قلى بيك ، بهره نخواهى برد و آن كافر نعمت ، به غيرت‌برى ، اقدام در كشتن چنان رقيبى نمود و اين واقعه در بيست و هشتم « 6 » ماه ذى الحجه همين سال : [ 994 ] اتفاق افتاد .

--> ( 1 ) . ر ك : نقاوة الاثار ، ص 286 . ( 2 ) . در متن : ( جه ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 228 . ( 3 ) . در متن : ( خودى ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 228 ، عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 346 ، نقاوة الاثار ، ص 215 . ( 4 ) . در متن : ( خودى ) . ( 5 ) . در متن : ( خودى ) . ( 6 ) . در روضة الصفا ، ج 8 ، ص 228 : ( 28 ذى الحجه ) . اما در عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 346 : ( 22 ذى الحجه ) است .