ميرزا حسن حسينى فسايى
407
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
و نوروز سنه قوىئيل سال 966 : در غره ماه جمادى الاولى اتفاق افتاد . در اين سال [ 966 ] : شاهزاده سلطان بايزيد پسر سلطان سليمان خان قيصر روم بر برادر خود شاهزاده سلطان سليم حسد برده ، سپاه بر سر او كشيد و حضرت قيصر سلطان سليم را مدد فرمود و سلطان بايزيد شكست خورد و ناچار ، سر سه نفر از مخصوصان بيگناه خود را بريده ، براى قيصر فرستاد كه به فريب اينان سر از چنبر اطاعت ولىنعمت پيچيدم « 1 » و اميد بخشش را دارم ، حضرت قيصر خديعه او را پسند نداشته او را تعاقب نمودند ، لاعلاج در همين سال وارد بلده ايروان گشته ، والى آن نواحى ، كماهى را عرضه داشت خدمت آسمان بسطت نمود و سلطان بايزيد ، شاهزاده رومى هم ، نامهاى نگاشت « 2 » [ و ] با رسول والى ارسال داشت ، مضمون آنكه : اين آواره را در پناه خود جاى دهند « 3 » ، چون حضرت جمجاهى ، از واقعه مطلع گرديد ، حسن بيك يوزباشى استاجلو را با يراق و اسباب و خيمه و خرگاه و اقمشه و زر مسكوك و اسب و استر بىشمار به استقبال آن شاهزاده ، روانه داشت ، بعد از ورود حسن بيك ، سلطان بايزيد به جانب قزوين ، نهضت نمود و در هر منزلى ، لوازم احترام را يافته در اوائل سنه پيچينئيل سال 967 وارد دار السلطنه قزوين گرديده ، از شاهزادگان و امرا و اهل شهر ، كمال پذيرايى شاهانه را بديد و پادشاه جمجاه تا وسط ميدان او را استقبال فرمود و سلطان بايزيد از اسب پياده شده ، دست حضرت جمجاهى را بوسيد و آن حضرت روى او را به روى خود چسبانيد « 4 » و در منزلى كه سزاوار شاهان بود ، نزول نمود و ده هزار نفر سوار رومى كه در ركاب سلطان بايزيد بودند ، برحسب حكم ، صد نفر ، صد نفر آنها را به بلاد محروسه روانه فرمود ، مثل آنكه صد نفر به مشهد مقدس و صد نفر [ را ] روانه قندهار داشتند و چون پيش از ورود سلطان بايزيد ، ايلچى از جانب حضرت - قيصريه به قزوين آمده ، درخواست بردن سلطان بايزيد را كرده بود ، شاه ستاره سپاه ، نامهاى در عذرخواهى تقصيرات سلطان بايزيد ، خدمت قيصر نوشت [ و ] روانه داشت و سلطان بايزيد بعد از چند ماه توقف ، از راه غدر در خيال محال افتاد كه در وقت فرصت چشمزخمى به وجود همايونى رساند ، جماعتى از مخصوصان او كه پروردهء نعمت شاهى شده بودند ، مواضعه شاهزاده را به مسامع جلال رسانيدند « 5 » ، چون شاهزاده از بروز خيال وهمى خود مطلع شد ، آن دو سه نفر بيگناهان [ را ] كه واقعه را به عرض رسانيده بودند ، بكشت و چون حضرت جمجاه ، مطلع از قول آن بيگناهان گرديد ، جماعتى را به منزل سلطان بايزيد فرستاد [ و ] او را و چهار نفر پسر او را كه با خود آورده بود ، گرفته ، محبوس داشتند « 6 » . و در شهر ذى القعده سال 969 : سنه ايتئيل « 7 » كه مكرر ايلچيان رومى از جانب قيصر به درگاه عالمپناه آمده ، مطالبه بردن سلطان بايزيد را داشتند ، پادشاه جمجاه ، برحسب خواهش
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 111 ، و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 401 . ( 2 ) . ر ك : متن نامههاى سران عثمانى درباره بايزيد ه ص 398 و 401 و 406 و نامه شاه طهماسب به شاهزاده سليم ص 403 در كتاب شاه طهماسب صفوى ، عبد الحسين نوائى ، از انتشارات بنياد فرهنگ ايران . ( 3 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 403 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 112 . ( 5 ) . ر ك : احسن التواريخ ، روملو ، ص 412 ، و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 408 . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 114 ، و احسن التواريخ ، روملو ، ص 412 ، و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 409 . ( 7 ) . ( تركى ) سال سگ .