ميرزا حسن حسينى فسايى
373
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
قلعه البستان « 1 » را گذاشته ، پناه به كوه و زنا برده در قلعههاى آن كوه متوارى گرديد « 2 » . در همين سال [ 913 ] : در نزديكى قلعه البستان امير خان پسر گلابى بيك پسر امير بيك - موصلو كه از جانب سلاطين آققوينلو ، سالها حكومت دياربكر را نموده ، با اقوام و ايل و الوس خود و علم و نقاره به پايه سرير خلافت مصير رسيده ، مورد عنايت گشته ، به منصب مهردارى سرافراز گرديد « 3 » و از جمله هداياى او لعلى مشهور بود كه از سلاطين سلف دست به دست به خزانهها رفته و از پادشاهان آققوينلو به دست او افتاده بود . خاقان سكندرشأن فرمودند نمىخواهم كه اين لعل بار ديگر به ديگران انتقال كند و فرمود تا او را سه بخش كردند « 4 » و حكومت دياربكر را به خان محمد پسر ميرزا بيك استاجلو كه اباعن جد ، امير آن طايفهاند ، شفقت فرمود و اردوى شاهى عازم آذربايجان گرديد و در خوى قشلاق فرمود . در سال 914 : كه عيد نوروز سنه ايلانئيل « 5 » ، در يكشنبه نوزدهم ذى القعده اتفاق افتاد ، حضرت صاحبقران گيتىستان در الكاء علىشكر به عيش و كامرانى ، لوازم عيد را بهجا آورده به رأى باريكبين خود عزيمت بغداد فرموده ، خليل آقاى يساول را به سمت بغداد مأمور داشت « 6 » و تاج دوازده ترك سرخ قزلباشى و خلعتهاى فاخره براى امير باريك پرناك « 7 » كه والى بغداد بود فرستاده او را به ملازمت طلب فرمود و چون خليل آقا به بغداد رسيد ، امير باريك پرناك او را تعظيم و تكريم نموده ، تاج و خلعت را پوشيد « 8 » و تمام لشكريان خود را تاج قزلباشى بر سر گذاشته ، اطاعت نمود و پيشكشهاى لايق به جهت حضرت صاحبقران مرتب گردانيده ، مصحوب ابو اسحق شيرهچى خود ، به صحابت خليل آقا به درگاه عالمپناه روانه داشت « 9 » و چون ابو اسحق شرفياب حضور گرديد و اظهار انقياد امير باريك را نمود ، خاقان صاحبقران فرمودند او را وقتى دوست و خيرخواه مىدانم كه بىانديشه به ملازمت ما بيايد و ابو اسحق عود به بغداد كرده ماجرا را بگفت [ و ] باريك سر از اطاعت پيچيده ، اولا تاج قزلباشى را انداخت و به خيال حصار - دارى بغداد افتاد و سيد محمد كمونه كه از اكابر سادات و نقباء آن ديار « 10 » بود و حضرت شيخ الطائفه شيخ زين الدين على « 11 » را در چاهى محبوس داشت و آذوقه فراوان در قلعه بغداد فراهم آورد و
--> ( 1 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 487 ، و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 89 . ( 2 ) . پس از اين نبرد سلطان مراد در معركهاى كشته شد و اجه سلطان سر و انگشترى او را به نزد شاه اسماعيل فرستاد و ميش سلطان لقب يافت و دولت آققوينلو منقرض شد . ر ك : عالمآراى عباسى ، ج 1 ، ص 33 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 20 . ( 4 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 90 . ( 5 ) . سال مار ، ششمين سال از دورهء دوازده ساله تركان . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 21 ، و عالمآراى عباسى ، ج 1 ، ص 34 . ( 7 ) . ر ك : احسن التواريخ ، روملو ، ص 103 . ( 8 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 93 . ( 9 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 492 ، و روضة الصفا ، ج 8 ، ص 31 ، و عالمآراى عباسى ، ج 1 ، ص 34 ، و احسن التواريخ ، روملو ، ص 92 . ( 10 ) . ( كه آباعن جد در سلك اعاظم نقباء نجف ) حبيب السير ، ص 492 همان جلد : ( او را در چاهى كه بسان حوصله بخلا تنگ بود . . . حبس نمود . ) ( 11 ) . در حبيب السير و روضة الصفا و عالمآراى عباسى از او سخن نرفته است .