ميرزا حسن حسينى فسايى

358

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

در سال 902 : احمد پادشاه پسر اغورلو محمد پسر ابو المظفر امير حسن بيك آق‌قوينلو كه مدتى پيش از مملكت ايران فرار كرده ، پناه به قيصر روم برده بود و دختر نيك‌اختر قيصر را در حباله نكاح خود درآورده ، مورد عنايات ملوكانه قيصرى بود ، لشكرى فراوان از ممالك روم برداشته به قصد تسخير ديار بكر و آذربايجان روانه گرديد و چون اين خبر به مير سلطان رستم پادشاه رسيد ، سپاه خود را فراهم آورده ، به استقبال پسر عم خود شتافت و بعد از حصول قرب جوار ، امراى رستمى بيوفائى نموده ، پيش از جنگ با دشمن ، پادشاه خود را گرفته ، خدمت احمد پادشاه بردند و در ماه ذى القعده همين سال به فرمان احمد پادشاه ، آن عاليجاه را به زه كمان خفه نمودند و و احمد پادشاه « 1 » ، بىكلفت و زحمت وارد تبريز گشته ، بر تخت دارائى قرار گرفت و فرامين به اكناف بلاد ، انفاذ داشت كه ماليات و متوجهات و عوارض املاك ديوانى و اربابى ممالك محروسه را به هر اسم و رسم ، زياده از قانون شريعت غراى محمدى ، على واضعه الصلاة و السلام ، حواله ندهند و خلاف‌كننده در مورد سخط و سياست باشد و رقم ابطال بر وظائف ارباب سيورغال كشيد و نشان معافى و مسلمى اهل عمائم را مجرى نداشت و اين قرارداد را سخت محكم داشت و حل و عقد امور سلطنت را در كف كفايت امير حسين پسر على خان گذاشت و امير حسين بنابر كينهء ديرينه كه از مظفر بيك پرناك داشت او را گرفته الفرصة تمرمر السحاب « 2 » را گفته به قتلش رسانيد و چون اين خبر به قاسم بيك پرناك ، حاكم مملكت فارس كه برادر مظفر بيك بود ، رسيد ، خاطر قرار داد كه در زمان فرصت ، رايت مخالفت افرازد كه احمد پادشاه حكومت كرمان را به امير ابيه سلطان واگذاشت و ابيه سلطان از آذربايجان حركت كرده به توسط رسل و رسائل قاسم بيك پرناك را بر خونخواهى برادر تحريض « 3 » نمود و قاسم بيك پرناك با سپاهى بىباك از فارس حركت كرده ، در نواحى اصفهان به ابيه سلطان پيوسته ، به صلاح يكديگر ، رايت مخالفت احمد پادشاه را افراشتند و چون اين خبر گوشزد ملازمان شاهى شد ، احمد پادشاه با سپاه آذربايجان ، قاصد اصفهان گرديد ، چون تلاقى فريقين شد ، فتح و ظفر نصيب قاسم بيك پرناك و ابيه سلطان گرديد و احمد پادشاه ، بعد از شش ماه از سلطنت ، در اين جنگ در جمادى الاولى ، در سال 903 به قتل رسيد « 4 » و قاسم بيك پرناك والى مملكت فارس به صوابديد ابيه سلطان ، خطبه و سكه را به نام ميرزا سلطان - مراد پسر امير سلطان يعقوب پادشاه كه بعد از قتل برادر خود ميرزا بايسنقر در پناه شيروانشاه ، توقف داشت ، قرار دادند و قاصدى روانه شيروان نمودند و او را به نويد سلطنت و دارائى ممالك محروسه ايران طلب داشتند . در كتاب حبيب السير مرقوم است كه « 5 » امير ابيه سلطان زمستان اين سال را روى توجه

--> به اصفهان بردند و كشتند ، اهلى سه قصيده در مدح وى دارد ر ك : ديوان اهلى ، ص 34 ، انتشارات سنائى . و ر ك : احسن التواريخ ، روملو ، ص 11 . ( 1 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 442 . و احسن التواريخ روملو ، ص 13 . ( 2 ) . فرصت همانند گذر ابرها از دست مىرود . ( 3 ) . متن : ( تحريص ) . ( 4 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 443 : ( . . . ابيه سلطان خود را بر پادشاه رسانيد و . . . سرش را از بدن جدا كرده بر سر نيزه كرده فرمود نقاره بشارت كوفتند ) . ر ك : احسن التواريخ ، روملو ، ص 17 . ( 5 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 443 و 444 .