ميرزا حسن حسينى فسايى
348
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
ممالك آذربايجان و عراق عرب و عجم و فارس و كرمان و سواحل درياى عمان و ارمنستان سر بر خط فرمان او داشتند مگر امير حسن بيك پسر امير على بيك پسر امير قرا عثمان بايندرى آققوينلوى - تركمان ، كه قلاع دياربكر را مضبوط داشته ، سر در اطاعت امير جهانشاه درنمىآورد « 1 » و پيوسته صورت لواى اقتدار بر ضمير مىنگاشت و اين معنى بر خاطر امير جهانشاه ، گران بوده ، هميشه استيصال او را وجهه خاطر خود مىداشت و بايندر نام جد اوست و « آق » در تركى : سفيد و « قوى » و « قوين » : گوسفند و « لو » صاحب را گويند چون دو طايفه از تركمان يكى صورت گوسفند سياه را بر پردهء علم كشيده و ديگرى گوسفند سفيد را . اول را قرا قوينلو و دويم را آق قوينلو گفتند و امير حسن بيك آق قوينلو را اوزن حسن و حسن طويل [ مىگفتند ] چون قامتى بلند داشت . در سال 872 : امير جهانشاه همت را بر خرابى قلاع دياربكر گماشت و متوجه دفع امير حسن بيك گشته ، رايت عزيمت را به جانب دياربكر برافراشت و امير حسن بيك چون از قصد دشمن مطلع گرديد خود را مرد مقابل او نديده ، بر كوه كوچكى كه بغايت مستحكم بود پناه برده ، متحصن گشت و امير جهانشاه در نزديكى او منزل نمود و امير حسن بيك از غايت زيركى و كياست ، چندين نفر از مردمان كاردان خود را به رسالت نزد پادشاه ممالك فرستاده ، سخنان عجزآميز پيغام داد و امير جهانشاه اين پيغام را حمل بر عجز او نمود تمامى تابستان را در همان مقام توقف نمود ، چون پائيز و اوائل زمستان رسيد ، سپاه جهانشاهى از توقف در آن صحرا امتناع نموده ، رخصت انصراف خواسته ، آنها را مرخص فرمود و با خواص و مقربان خود چند روز ديگر به عيش و عشرت مشغول گرديد و امير حسن بيك از غفلت جهانشاه و پراكندگى سپاه ، مطلع گشته با دو هزار نفر سوار آزموده به ناگهانى بر اردوى او بتاخت و امير محمدى و امير يوسف پسران امير جهانشاه به استقبال او شتافته ، تاب يك حمله نياورده ، عود نمودند و امير جهانشاه سوار شده روى بر فرار نهاد و امير حسن بيك به اردوى او درآمد و امير محمدى و امير قرايوسف را اسير نمودند و جمعى را از تيغ گذرانيدند و وقتى امير جهانشاه از اردو گريخت به جانب دره شتافت كه اسكندرنام از تركمانان امير حسن بيك به او رسيده ، او را كشته ، لباسش را پوشيده و جنازهاش را ناساخته گذاشت و امير حسن بيك بعد از فتح و ظفر ، تفحص بليغ از امير جهانشاه مىنمود كه سر قورميش را آورده گفتند سر امير جهانشاه است امير حسن بيك آن سر را نزد قرايوسف و امير محمدى فرستاد ، گفتند اين سر قورميش است كه شباهت تمام به امير جهانشاه داشت ، باز امير حسن بيك تفتيش نمود كه امير جهانشاه به كدام جانب رفت ، كسى گفت اسكندرنامى ، لباس شاهانه پوشيده است چون او را عاجز ساختند گفت شخصى را براى طمع در اسب و جامهاش در فلان دره كشتم و اسب و جامهاش را گرفته ، جنازهاش را گذاشتم ، چون جماعتى به آن دره رفتند سر امير جهانشاه را بريده ، حاضر داشتند « 2 » . چنين است آئين گردون سپهر * گهى كينه ورزد به كس گاه مهر و چون خاطر امير كشورستان امير حسن بيك تركمان از جانب دشمن آسوده گشت امير محمدى را بكشت و امير يوسف را از حليه بينائى عارى ساخت . چو دولت از آن خاندان درگذشت * يكى كشته شد ديگرى كور گشت
--> ( 1 ) . ر ك : ديار بكريه ، ص 406 به بعد . حبيب السير ، ج 3 ، جزء سوم ، ص 86 . احسن التواريخ ، ص 452 و 766 . ( 2 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء سوم ، ص 87 .