ميرزا حسن حسينى فسايى
341
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
برادر آمده ، در نواحى جام ، سپاه خراسان از سپاه فارس شكست يافته « 1 » ، ميرزا بابر از معركه بيرون رفت و اميرزاده سلطان محمد بر جناح تعجيل به دار السلطنه هرات آمده ، بر تختگاه جد خود خاقان - سعيد شاهرخ شاه جلوس نموده به عيش و عشرت اشتغال نمود و امرا و پيشكاران او بناى ظلم و ستم را در نواحى شهر و بلوكات گذاشتند ، مردم را از خود رنجانيدند و از هرات و خراسان هر روزه ، فوج فوج به جانب ميرزا بابر مىرفت و لشكر پراكنده خراسانى با آنها موافقت كرده ، قاصد هرات گرديدند و اميرزاده سلطان محمد بار ديگر سپاه فارس و عراق را به استقبال ميرزا بابر روانه داشت و در نزديكى مشهد مقدس ، دو سپاه به يكديگر رسيده ، جنگ كرده ، لشكر فارس و عراق شكست يافت و چون خبر به اميرزاده سلطان محمد رسيد با سپاه فراوان قاصد جنگ ميرزا بابر شد و چون ميرزا بابر خبر آمدن اميرزاده سلطان محمد را شنيد با آنكه فتح از جانب او شده بود ، روى تافته بركناره كشيد « 2 » و چون همراهان اميرزاده سلطان محمد خبر شكست سپاه فارس و عراق را شنيدند ، متفرق گشتند ، جز قليلى در اردوى اميرزاده سلطان محمد باقى نماند ، اميرزاده سلطان محمد ناچار ، از خراسان به جانب عراق شتافته ، بعد از ورود ، عراق و اصفهان را تمشيت داده ، وارد شيراز گرديد . [ وقايع فارس در روزگار سلطان محمد ] در سال 854 : باز براى تسخير خراسان در تدارك و تهيه سپاه افتاده ، از جوانب ممالك چريك و سپاه خواسته ، با ابهت تمام قاصد خراسان گرديد و چون ميرزا بابر خبر آمدن برادر را شنيد ، لشكرى فراهم آورده در استقبال تعجيل نمود و چون به منزل بسطام رسيد « 3 » ، جناب شيخ - الاسلام خواجه مولانا « 4 » را به رسم سفارت خدمت اميرزاده سلطان محمد فرستاد و تقاضاى مصالحه نمود و جناب شيخ الاسلام به اردوى اميرزاده آمد و بعد از اداى پيغام و بيان نصايح مشفقانه قرار مصالحه را بر اين وجه داد كه ولايت مختصرى از خراسان ضميمه ممالك محروسه فارس و عراق كنند و خطبه و سكه را بنام اميرزاده سلطان محمد نموده « 4 » ، اميرزاده عود به مقر سلطنت خود نمايد و بعد از قطع اين امور هر يك از دو اردوى شاهزادگان به عقب نشستند و اميرزاده سلطان محمد نقض عهد كرده پيمان را شكست « 5 » . [ وقايع فارس در روزگار بابر ] در سال 855 : باز قاصد خراسان گرديد و ميرزا بابر بعد از اطلاع ، با سپاه خراسان برادر را استقبال كرد و چون دو سپاه نزديك شدند و آتش جنگ مشتعل گرديد ، نسيم فتح و فيروزى بر موكب ميرزا بابر وزيده ، اميرزاده سلطان محمد دستگير و اسير شد « 6 » ، چون او را خدمت ميرزا بابر ، بردند ، پرسيد : چرا نقض عهد و ميثاق روا داشتى ، اميرزاده در جواب گفت : براى جهانگيرى اينگونه اتفاق مىافتد ، پس ميرزا بابر به كشتن برادر بزرگتر اشارت فرمود و از بدنامى دنيا و جزاى آخرت نينديشيد « 7 » ، او را در كنارى برده سرش را از بدن جدا كردند و جنازهاش را
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 765 و 766 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 766 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 766 . ( 4 ) . ر ك : احسن التواريخ ، ص 305 . ( 5 ) . در متن : ( شكسته ) . ( 6 ) . ر ك : احسن التواريخ ، ص 305 . و روضة الصفا ، ج 6 ، ص 769 و 770 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 781 .