ميرزا حسن حسينى فسايى

340

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

از اصفهان روانه رى گرديد بعد از ورود روز پنجشنبه پنجم ماه ذى الحجه ، در سال 851 : طاير روح قدس او به عالم علوى طيران كرده به رحمت ايزدى پيوست « 1 » و جنازه آن پادشاه را به دار السلطنه هرات برده ، در مدرسه گوهرشاد دفن نمودند و زمان حياتش هفتاد و دو سال بود و هفت سال ، از جانب صاحبقران امير تيمور گوركان والى مملكت خراسان بود و مدت چهل سال در بيشتر از بلاد اسلام سلطنت و پادشاهى نمود : شعر در اين ره خواه سلطان خواه درويش * به آخر عقبه مرگ آيدش پيش در اين صحرا كه بوى خرمى نيست * گياهى بىبقاتر ز آدمى نيست « 2 » و چون خبر اين واقعه هايله به اميرزاده سلطان محمد پسر ميرزا بايسنقر پسر پادشاه مغفور خاقان سعيد شاهرخ رسيد از بلده خرم‌آباد لرستان به عزم تسخير فارس و اصفهان با سپاه گران « 3 » حركت كرده در كندمان « 4 » نزول نمود و بعد از چند روز به جانب اصفهان تاخته بىممانعت شهر را تصرف فرمود ، پس به قصد تسخير مملكت فارس رايت جلادت افراشته ، عازم شيراز گرديد و امير شيخ محب الدين ابو الخير ، اميرزاده را به صوب شيراز ترغيب نمود و ميرزا عبد اللّه شيرازى با سپاه فارس به استقبال پسر عم خود درآمده ، چند روزى در برابر هم نشستند كه در اثناء والى كرمان با لشكر خود وارد گشته ، در لشكرگاه اميرزاده سلطان محمد نزول نمود ، ميرزا عبد اللّه تاب مقاومت را در خود نديد و به جانب قلعه استخر شتافت و چند روز به ناكامى بسر برده و لشكر عراق اردوى او را غارت كرده ، پراكنده نمودند و اميرزاده سلطان محمد با فر جمشيدى وارد شهر شيراز گرديد و جناب سيادت و سعادت انتساب ، سيد احمد نظام الدين را كه از اجلهء سادات شيراز بود ، براى استمالت شاهزاده ميرزا عبد اللّه شيرازى ، روانه قلعه استخر داشته ، ميرزا عبد اللّه را استمالت داده ، او را به شيراز آورده ، اميرزاده سلطان محمد را ملاقات كرده ، او را مخير داشت كه به هرجا خواهد مسافرت نمايد ، ميرزا عبد اللّه خراسان را اختيار نموده و اميرزاده اسباب سفر او را به وجه لايق فراهم آورده ، او را روانه خراسان داشت و خود به فراغ بال به عيش و عشرت مشغول گرديد و سلطنت مملكت فارس و اصفهان و عراق عجم تا شهر سلطانيه را به استقلال در تحت اقتدار درآورده ، پيوسته در خيال تسخير خراسان كه ملك موروث خود مىدانست بود « 5 » . در سال 853 : سپاه فارس و عراق را فراهم آورده ، قاصد خراسان گرديد و در آن وقت ميرزا بابر « 6 » برادر كهتر اميرزاده سلطان محمد به ايالت خراسان مىپرداخت و چون اميرزاده سلطان محمد به بسطام رسيد ، ايلچى خدمت برادر كوچك خود روانه داشت كه بايد در اطاعت درآمده سر افتخار خود را به كيوان رسانى ، ميرزا بابر جواب ناصواب فرستاده با لشكر خراسان به استقبال

--> ( 1 ) . روضة الصفا ، مىنويسد : ( درد معده چنان استيلا يافت كه به غير از اداى شهادت مجال دم زدن نداشت ) . ج 6 ، ص 733 . و احسن التواريخ مىنويسد : ( گاهى از درد معده شكايت مىنمود . . . درد صعب بر معده مستولى گشته . . . به جوار رحمت ايزدى پيوست . . . ) ص 262 و 263 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 733 . ( 3 ) . در متن : ( كران ) . ( 4 ) . در روضة الصفا ، ج 6 ، ص 765 : ( گندمان ) . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 765 . ( 6 ) . بابر ( به كسر سوم ) .