ميرزا حسن حسينى فسايى

339

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

ورود به دار السلطنه هرات به شاهزادگان و پيشكاران ، پيشكش‌ها داد و رشوتها فرستاد و همه را از خود راضى داشته ، اركان دولت متفق الكلمه به عرض همايونى رسانيدند كه وجود شيخ در مملكت فارس چون نمك در طعام است و مهمات مملكت فارس و خوزستان تا نواحى بغداد ، بىتدبير او تمشيت‌پذير نگردد « 1 » ، حضرت خاقان سعيد ، شيخ محب الدين ابو الخير را به خلعتهاى فاخره ، سرافراز فرموده ، اختيار مملكت فارس را در كف كفايت او گذاشت « 2 » و رخصت انصراف يافت « 3 » . در سال 844 : از دار السلطنه هرات روانه شده با احترام و اعزاز وارد دار الملك شيراز جنت‌طراز گرديد و بساط حكومت را چنان گسترانيده كه مزيدى بر آن متصور نبود « 4 » و خواجه - معز الدين سمنانى را در زمره امراء عظام قرار داده ، ديوان ميرزا عبد اللّه را مهر مىنمود « 5 » . در اواخر سال 849 : اميرزاده سلطان محمد پسر اميرزاده بايسنقر پسر حضرت خاقان سعيد - شاهرخ كه سالها به فرمانفرمائى عراق عجم اشتغال مىنمود و رتبه برترى بر تمامت اميرزادگان داشت ، جماعتى از فتنه‌جويان به عرض او رسانيدند كه حضرت خاقان به سبب ضعف پيرى و وسعت مملكت ، از فكر اصفهان و فارس بيرون رفته ، بايد فرصت را غنيمت شمرد و اين دو مملكت را در تحت تصرف آورد و اميرزاده ، سخن ارباب غرض را شنيده با سپاهى انبوه به اصفهان آمد و بىمخمصه در تصرف اردو روى خاطر را به جانب فارس بداشت و چون خبر توجه او به ميرزا عبد اللّه - شيرازى رسيد خود را مرد ميدان كارزار او نديده ، در شهر شيراز متحصن گرديد « 6 » و چاپارى را بر سبيل استعجال به خراسان فرستاده ، حضرت خاقان را از واقعه مطلع ساخت و اميرزاده محمد وارد گشته ، شيراز را محاصره نموده ، خاطر را بر جنگ قرار داد و حضرت خاقان سعيد شاهرخ شاه ، با سپاهى بيش از مور از دار السلطنه هرات حركت فرموده « 7 » طى مسافت كرده ، در اوائل سال 850 : وارد صحراى كندمان « 8 » گرديد و اميرزاده سلطان محمد دست از محاصره شيراز كشيده ، سپاه خود را متفرق داشته از طريق شولستان و كوه‌كيلويه روانه عراق عجم گرديد و حضرت خاقان سعيد بعد از اطلاع بر فرار نبيره خود از كندمان عطف عنان به صوب اصفهان داشت ، بعد از ورود جناب حقايق‌مآب مولانا شرف الدين يزدى صاحب تاريخ ظفرنامه را كه از خواص اصحاب اميرزاده سلطان محمد بود خواسته به او فرمودند : مولانا شما به اميرزاده فرموده‌ايد : پير است چرخ و اختر بخت تو نوجوان * آن به كه پير نوبت خود با جوان دهد « 9 » پس جناب مولوى را به اميرزاده عبد اللطيف « 10 » سپرده ، روانه هراتش داشتند و آن حضرت

--> ( 1 ) . در متن : ( نكرده ) . ( 2 ) . نقل به عبارات از روضة الصفا ، ج 6 ، ص 719 . ( 3 ) . در متن : ( يافته ) . ( 4 ) . در متن : ( نه‌بود ) . ( 5 ) . در متن : ( مىنموده ) - ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 719 . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 730 . و حبيب السير ، ج 3 ، جزء 3 ، ص 634 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 731 . و حبيب السير ، ج 3 ، جزء 3 ، ص 635 . ( 8 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 731 . گندمان . و حبيب السير ( ج 3 ، جزء 3 ، ص 635 ) : كندمان . ( 9 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 732 . و حبيب السير ، ج 3 ، جزء 3 ، ص 635 . ( 10 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 732 و احسن التواريخ ، ص 261 . و حبيب السير ، ج 3 ، جزء 3 ، ص 635 .