ميرزا حسن حسينى فسايى
336
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
تنور حرب گرم شد ، مسعود شاه شول كه حاكم شولستان بود ، روى خاطر را از اميرزاده ابراهيم - سلطان برداشته و جمعى را با خود موافق كرده ، به جانب اميرزاده بايقرا رفته ، در اطاعت او درآمدند و اميرزاده ابراهيم سلطان عطف عنان به جانب شيراز كرده ، به سرعت باد ، وارد گرديده ، والده ماجده خود ، طوطىآغا « 1 » را با آنچه توانست از خزانه برداشته ، بر جناح تعجيل تاخته وارد بلده ابرقوه گرديد و صباح روز جمعه آخر ربيع اول همين سال ، اميرزاده بايقرا ، از بيضا ، وارد خارج دروازه استخر كه اكنون به دروازه اصفهان شهرت يافته گرديد « 2 » و تا نزديك ظهر ، سواره ايستاده سادات عالىدرجات و مشايخ و قضات و علما و اعيان شيراز « 3 » ، بنا بر ضرورت ، براى استقبال از شيراز ، بيرون آمده ، شاهزاده را با اعزاز وارد شيراز جنتطراز نمودند و چون خبر ورود اميرزاده بايقرا به اصفهان رسيد ، اميرزاده رستم ، خاك در چشم بيمروتى ريخته ، برادر والاگهر خود اميرزاده - اسكندر را بكشت « 4 » و خاطر خود را ، آسوده داشت . چون خبر استيلاى اميرزاده بايقرا ، گوشزد حضرت خاقان سعيد ، شاهرخ شاه گرديد سپاه ظفر اكتناه را تدارك و تهيه فرمود [ و ] در ماه جمادى اخرى از دار السلطنه هرات ، قاصد شيراز گرديد « 5 » و سپاه ديگر بلاد را مأمور فرمود كه به جانب شيراز روانه شوند و تمامى لشكر هر يك از منزل خود به جانب شيراز تاخته در ركاب اميرزاده ابراهيم سلطان ، بدينگونه رفتند تا قصر زرد * ز گرد سپه شد هوا ، لاجورد « 6 » اميرزاده ابراهيم سلطان ، از كوشك زرد عازم شيراز گرديد و اميرزاده بايقرا بعد از اطلاع در لجه « 7 » تحير افتاد ، گاهى خود را تسلى داد « 8 » كه حضرت خاقان سعيد خود را از نواحى خراسان دور نخواهند فرمود و اميرزاده ابراهيم سلطان از تنگ اللّه اكبر شيراز بيرون آمد و اميرزاده بايقرا ديوار و باروى شهر را حصار خود كرده ، در پس زانوى حيرت نشست و حضرت خاقان سعيد از رى و قم و كاشان ، گذشته ، وارد اصفهان گرديد كه چاپار اميرزاده ، ابراهيم سلطان وارد گشته ، خبر آورد كه اميرزاده بايقرا در شهر شيراز متحصن شده ، قلعهدارى مىنمايد و حضرت خاقان سعيد ، از اصفهان به مهيار « 9 » آمده ، بر سبيل تعجيل ، روى خاطر را جانب شيراز داشته ، خرگاه گردون اكتناه را در ميدان سعادتآباد بيرون دروازه سعادتآباد شيراز برپا نمودند و بعد از اطلاع اميرزاده - بايقرا ، آتش حيرت ، از دماغش شعله زده ، ناچار گشته ، براى پسر عم كامگار خود اميرزاده - غياث الدين بايسنقر پسر حضرت خاقان سعيد شاهرخ پيغام فرستاده او را شفيع خود نمود و امير - غياث الدين ، خدمت والد ماجد خود از گناه و تقصير اميرزاده بايقرا طلب عفو و اغماض نموده ،
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 633 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 633 . ( 3 ) . در روضة الصفا ، ج 6 ، ص 633 : ( سادات و قضات و دستاربندان و كلويان شهر ) . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 633 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 633 . و حبيب السير ، جزء سوم ، ج 3 ، ص 595 . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 634 . ( 7 ) . در متن : ( بجه ) . ( 8 ) . در متن : ( داده ) . ( 9 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 634 .