ميرزا حسن حسينى فسايى
308
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
شاه شجاع خرجى مىخواهد ، امير مبارز الدين محمد در غضب شده ، دست براى شمشير خود برد كه يكى از آنها بر امير مبارز الدين افتاد ، جناب مبارزى از زير درآمد و با هفت نفر به مشت و لگد به ستيز و آويز آمد ، كسى پاى او را كشيد و به روى در افتاد ، پس او را بستند و در گنبدى مقيد داشتند « 1 » و مولانا ركن الدين از وحشت و دهشت چون بر شاه شجاع گذشت ناشناخته دشنام به شاه شجاع مىگفت و شاه شجاع شمشيرى بر شكم مولانا زد كه احشاى او بيرون آمد « 2 » [ و ] چون شاه شجاع را شناخت ، معذرت خواست و شاه ترحم فرموده در معالجه او اهتمام نموده ، به زودى التيام يافت و در شب ديگر شاه سلطان بفرموده شاه شجاع و شاه محمود هر دو چشم امير مبارز الدين را ميل كشيده ، جهان را بر او تاريك نمودند : يك چند شكوه همتش پيل كشيد * يك چند سپه ز هند تا نيل كشيد پيمانهء دولتش چو شد مالامال * هم روشنى چشم خودش ميل كشيد « 3 » نوشتهاند : سلطان جلال الدين شاه شجاع ارشد اولاد مبارزى و چشم چراغ دودمان مظفرى بود و به وفور كياست و فراست و حليهء عقل و حلم از بيشتر پادشاهان برترى داشت و از اين عمل ناشايست خود را بدنام نمود . اين قضيه در سال 760 : در شهر اصفهان اتفاق افتاد . پس شاه شجاع مملكت اصفهان و ابرقوه را به برادر خود شاه محمود و كرمان را به سلطان احمد برادر ديگر خود واگذاشت و برادرزاده خود شاه يحيى را در قلعهء پهندژ شيراز محبوس داشت و وزارت كليهء را به خواجه قوام الدين - محمد واگذاشت و خود در خدمت پدر مكفوف البصر ، قاصد شيراز گرديد و از ميانه راه جناب - مبارزى را به قلعه سفيد شولستان فرستاد [ و ] محبوس گرديد و بعد از دو ماه با خواص خود اتفاق كرده ، كوتوال قلعه را گرفت و طبل مخالفت را كوبيده ، متحصن گشت و چون فرزندان او از كردار خود شرمنده بودند ، در استرضاى خاطر او كوشيد [ ه ] به توسط رسل و رسائل مصالحت نمودند كه جناب مبارزى به دار الملك شيراز آمده ، ملازمان خاصه او كما فى السابق او را ملازمت نمايند و سكه و خطبه را به نام او كنند ، پس جناب مبارزى به شيراز آمد و شاه شجاع بىصلاح پدر كارى فيصل نمىداد و فرمايشات او را اطاعت داشت « 4 » ؛ كمال كار جهان نقص دان از آنكه جهان * نه بر كس افسر زر داد و چشم نابينا و بعد از مدتى ، جماعتى با جناب مبارزى ، موافقت نمودند كه چون فرصت شود ، شاه شجاع را هلاك كنند ، يكنفر از موافقت ، منافقت كرده ، شاه شجاع را مطلع ساخت ، پس شاه شجاع آنها را بكشت و پدر بزرگوار را به قلعهء شهريارى افزر فرستاد و چون مدتى گذشت از گرمى هوا و شورى آب ، مزاج جناب مبارزى ناخوش گشته ، او را به قلعه بم كرمان بردند و در سال 765 وفات يافت « 5 » ، جنازه او را به قصبه ميبد يزد برده ، دفن نمودند و او را چهار نفر پسر بود « 6 » : اول آنها
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 508 . ( 2 ) . در متن : ( آمده ) . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 508 . و حافظ را قطعهاى است كه در آن بيتى است شبيه به همين مضمون : آنكه روشن بد جهانبينش به دو * ميل در چشم جهانبينش كشيد ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 509 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 509 . ( 6 ) . در جامع التواريخ حسنى آمده است كه : ( او را پنج پسر و سه دختر بود : شاه شجاع و شاه محمود و سلطان احمد و -