ميرزا حسن حسينى فسايى

307

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

خود ، دعوت مهمانى را از حضرت مبارزى نمود و چون به خانه او آمد و اسباب ضيافت را بيش از اندازه ديد ، حسد مبارزى ، مشتعل گشته ، با شاه سلطان آغاز اهانت فرمود تا آنچه در خانه او بود به تاراج بردند و كلمات وحشت‌انگيز به شاه سلطان فرموده ، از منزل او بيرون رفت و آن حركت ناخوش مزيد دشمنى آمد كه گفته‌اند : ز خوى بد آيد همه بدترى * نگر تا سوى خوى بد ننگرى « 1 » مهين‌دوست هست از جهان خوى خوش * بود خوى بد دشمن كينه‌كش مدارا ، خرد را برادر بود * سبك‌سر هميشه بر آذر بود « 2 » چنان كه در كلام مجيد است لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ « 3 » و امير - مبارز الدين اگرچه در تعظيم سادات و تربيت علما ، حتى الغايت ، مىكوشيد اما در شرارت طبع و خشونت خلق و قساوت قلب ، عديل نداشت « 4 » . از مولانا لطف اللّه پسر مولانا صدر الدين عراقى « 5 » كه در سفر و حضر ملازم جناب مبارزى بود ، رسيده است كه بسيار وقت ، جناب مبارزى را ملاحظه كردند كه در زمان تلاوت قرآن ، تقصير - كارى را خدمت او آوردند ، قرآن را گذاشته به دست خود مقصر را كشته ، عود به قرائت قرآن مىنمود . [ وقايع فارس در روزگار شاه شجاع ] در كتاب روضة الصفا از امير جلال الدين شاه شجاع روايت كرده « 6 » كه از جناب مبارزى پرسيدم كه شما هزار نفر را بدست خود كشته‌ايد در جواب فرمود به هشتصد نفر رسيده است و امير مبارز الدين ، پيوسته فرزندان و نزديكان خود را به سخنان زشت و حركات ناشايست رنجانيدى « 7 » و امير جلال الدين شاه شجاع كه صورتى خوب و سيرتى مرغوب و كمالاتى لايق داشت ، چون به حضور آمدى ، جناب مبارزى او را به كراهت منظر و سوء خلق و حماقت نسبت دادى ، پس شاه سلطان به شاه شجاع و شاه محمود گفت ، پدر شما خيال دارد شما را كور كرده ، امير بايزيد را وليعهد خود كند و شاه شجاع و شاه محمود سخن شاه سلطان را باور داشته ، اين سه نفر معاهده نموده ، سوگند ياد كردند كه جناب مبارزى را گرفته مقيد دارند و در نيم‌شبى شاه سلطان ، خدمت شاه شجاع آمده گفت الان در جناح فرار هستم زيرا جناب مبارزى از ميثاق ما مطلع گشته ، مرا مىكشد و شما را كور مىنمايد ، بهتر فرار است ، شاه شجاع او را آرام كرده و صبح زود شاه شجاع و شاه محمود و شاه سلطان به در خانه مبارزى رفته ، ديدند كه در بالاخانه به تلاوت قرآن مشغول است و به غير از مولانا ركن الدين هراتى ، كسى در نزد او نيست « 8 » . شاه محمود با نوكران خود بر در سرا نشست و شاه شجاع و شاه سلطان با خواص خود در ميان سرا قرار گرفتند و هفت نفر به بالاخانه فرستاد ، چون جناب مبارزى آن هفت نفر را بىموقع يافت ، پرسيد چه قضيه است گفتند

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 502 - و ر ك : تاريخ عصر حافظ ، ص 153 . ( 2 ) . در متن : ( آزر ) . ( 3 ) . قسمتى از آيه 159 ، سوره آل عمران : ( اگر تندخو و سخت‌دل بودى مردم از گرد تو متفرق مىشدند ) . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 503 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 503 . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 503 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 505 . ( 8 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 4 ، ص 506 تا 508 .