ميرزا حسن حسينى فسايى

242

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

ساخت ، از پى او رفته تا به مشكانات نيريز « 1 » رسيدند و مجادله را از سر گرفتند از بانگ ناى تارك افلاك پرفغان * و از گرد جنگ‌ديدهء خورشيد پرغبار كه در بين رعافى براى اتابك چاولى پيدا شده كه از ضعف قوه توقف نداشت به ضرورت مراجعت كرده وديعت روح را به اجل موعود سپرد « 2 » و نظام الدين محمويه « 3 » جائى را طلب داشته كه خود و اتباعش را پناهنده شود ، در كوه ايج قلعه ساخته نامش را دار الامان گذاشت ، بعد از ملاحظه اختلاف ميانه مضمون اين دو كتاب كه مانند آنها ديده نشود منوط به انصاف اهل خبره و تميز است . و در همين سال [ 510 ] : سلطان محمد پسر ديگر خود « 4 » ، سلطان سلجوق [ را ] حاكم فارس نمود [ و ] خطير محمد بن حسين ميبدى « 5 » را به وزارت او برقرار داشت . [ وقايع فارس در روزگار سلطان محمود ] و در سال 511 : سلطان محمد بن سلطان ملكشاه ابن سلطان الب ارسلان بدرود زندگانى نمود و در روز نزديك به وفات خود ، سلطان محمود ، پسر خود را خواسته به او گفت بايد امروز بر تخت سلطنت و سرير مملكت بنشينى كه اعيان و بزرگان در اطاعت تو شوند ، محمود در جواب گفت : امروز نحس است سلطان محمد گفت بر تو مبارك است و براى پدرت نحس و از عمر سلطان محمد سى و هفت سال گذشته بود و دوازده سال به كام دل سلطنت نمود و اين چند شعر را در مرض موت گفته است : به زخم تيغ جهانگير و گرز قلعه‌گشاى * جهان مسخر من شد چو تن مسخر راى بسى بلاد گرفتم به يك اشارت دست * بسى قلاع گشودم به يك فشردن پاى چو مرگ تاختن آورد هيچ سود نداشت * بقابقاى خداى است و ملك ملك خداى « 6 » و در سال 512 : المستظهر باللّه ، ابو العباس احمد بن المقتدى بامر اللّه ، از حليهء زندگانى عارى گرديد و چهل و يكسال از عمرش گذشته بود و بعد از وفات او ، خلف الصدقش ، ابو منصور فضل بن - ابو العباس المستظهر باللّه خليفه عباسى ، به جاى پدر نشست و تمامت اعيان و اركان دولت و خلافت با او بيعت كرده او را المسترشد باللّه گفتند « 7 » . و در سال 513 : عقد مصالحه ميانهء سلطان سنجر بن ملكشاه و سلطان محمود بن سلطان محمد بن - ملكشاه ، بعد از چندين جنگ و مصاف بسته شد . « 8 »

--> ( 1 ) . در متن : ( تبريز ) در تاريخ وصاف ( شهد اپشكانات ) و مسلما انتخاب ميرزا حسن اصلح واصح است . و ر ك : شيرازنامه ، ابو العباس زركوب ، ص 26 . و ر ك : فارسنامه ، ابن بلخى ، ص 156 . ( 2 ) . ( ناگاه در اثر شدت جنگ اتابك چاولى را خون از بينى بگشاد چنان كه مجبور شد بازگردد ، در راه از دنيا برفت ) ( تحرير تاريخ وصاف ، ص 253 ) . ( 3 ) . در تحرير تاريخ وصاف ، ( مهويه ) ، ( ص 253 ) ، در اين كوه بنا به نوشته وصاف اين بيت را يافتند . اتابك چاولى امروز بگذشت * نظام دين و دولت را بقا باد ( 4 ) . در متن : ( خود را ) . ( 5 ) . محمد بن الحسين خطير الملك ابو منصور الميبدى وزير خود سلطان محمد بود . ر ك : تاريخ راوندى ، ص 152 ، و ح 4 ، تاريخ سلسله سلجوقى ، ص 117 . ( 6 ) . ر ك : تاريخ گزيده ، ص 447 . ( 7 ) . ر ك : كامل ، ج 8 ، ص 281 . ( 8 ) . ر ك : كامل ، ج 8 ، ص 286 .