ميرزا حسن حسينى فسايى

187

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

باز بچندى سر آن خيره‌سر * بد بر مختار به روى سپر باز چو مصعب سر و سردار شد * دسترس او ، سر مختار شد شد سر مصعب به مجازات كار * تا چه كند با سر تو روزگار « 1 » و عبد الملك بعد از شنيدن اين وقايع ، بفرمود تا آن قصر و عمارت را خراب كردند « 2 » . در سال 72 عبد الملك ، خالد بن عبد اللّه « 3 » را والى بصره و فارس فرمود و خالد ، مهلب بن ابى صفره را از ايالت فارس و جنگ با خوارج بازداشته ، عامل خراج اهوازش نمود و عبد العزيز « 4 » ، برادر خود را مأمور به جنگ خوارج نمود و او را روانه فارس فرمود و چون جماعت خوارج ، خبر از عزل مهلب يافتند ، از نواحى كرمان به داراب آمده « 5 » ، دست تعدى را گشودند و عبد العزيز ، سپاه فارس را ضميمه لشكر عرب نموده ، در داراب با خوارج ، جنگ كرد و شكستى فاحش يافت و بيشتر لشكرش كشته گشت و خود با سى نفر سوار فرار كرده ، از داراب تا رام‌هرمز عنانرا بازنكشيد « 6 » . مهلب بن ابى صفره چون خبر از عبد العزيز گرفت ، دانست كه از خوارج گريخته است مهلب ، خالد بن عبد اللّه والى بصره و فارس را در بصره خبر از واقعه بداد و خالد صورت حال را به عبد الملك فرستاد و عبد الملك ، خالد را سرزنش نمود كه مهلب را از فارس برداشتى و عامل خراج اهوازش داشتى و نوشته‌اى به بشر بن مروان ، برادر خود ، نوشت و به كوفه فرستاد كه خالد و مهلب را ، اعانت كند و در اين زمان ، خوارج تمامى فارس را تا رام‌هرمز در تحت اقتدار داشتند و مهلب و خالد و لشكر كوفه و بصره ، در رام‌هرمز بر خوارج تاختند و آنها را شكست داده « 7 » ، دست از آنها بازنداشتند تا تمامى اسبهاى خوارج سقط گشته ، پياده به اهواز گريختند « 8 » . در سال 73 حجاج بن يوسف ثقفى با سپاه شام از مدينهء طيبه گذشته به مكه معظمه كه مقر

--> ( 1 ) . مسعودى در مروج الذهب مىنويسد كه : ( مروان بن معاويه فزارى براى من نقل كرد كه سر امام حسين ( ع ) را ديدم كه آوردند و در قصر حكومت كوفه پيش روى عبيد اللّه بن زياد نهادند پس از آن سر عبيد اللّه را ديدم كه آوردند همانجا و پيش‌روى مختار نهادند پس از آن سر مختار را ديدم كه آوردند و پيش‌روى مصعب بن زبير نهادند ، پس از آن سر مصعب بن زبير را ديدم كه بياوردند و در همانجا پيش عبد الملك نهادند . ( مروج الذهب ، ج 2 ، ص 113 ) . ( 2 ) . ( عبد الملك برخاست و بگفت تا طاق آن محل را خراب كردند . . . ) . ( مروج الذهب ، ج 2 ، ص 113 ) . ( 3 ) . مسعودى او را ( خالد بن عبد اللّه بن خالد بن اسيد ) مىنويسد : ( ر ك : مروج الذهب ، ج 2 ، ص 113 ) ، ر ك : طبرى ، ج 8 ، ص 822 . ( 4 ) . ( عبد العزيز بن عبد اللّه بن خالد بن اسيد ) ، ( ر ك : طبرى ، ج 8 ، ص 822 ) . ( 5 ) . ر ك : طبرى ، ج 8 ، ص 822 ، و كامل التواريخ ، ج 6 ، ص 246 : ابن اثير مىنويسد : ( عبد العزيز با سپاه خود آهسته راه‌پيمائى مىكرد و لشكرش بدون احتياط و انضباط بودند چون روبرو شدند سپاهيان گريختند عبد العزيز هم زن خود دختر منذر بن جارود را از دست داد و جان خود را برداشت و گريخت و آن زن را به مزايده گذاشتند و قيمت وى بالغ بر صد هزار درهم گرديد . . . اما يكى از خوارج گردنش را زد ) . ( 6 ) . ر ك : طبرى ، ج 8 ، ص 823 ، و كامل التواريخ ، ج 6 ، ص 246 . ( 7 ) . ر ك : طبرى ، ج 8 ، ص 824 ، و كامل التواريخ ، ج 6 ، ص 249 . ( 8 ) . ابن اثير مىنويسد : ( بشر ، عتاب بن ورقاء را با چهار هزار سوار ( به تعقيب خوارج فرستاد ) و خوارج را دنبال كردند تا اسبهاى آنها يكباره هلاك و نابود شد و خود آنها دچار خستگى و گرسنگى و هر دو لشكر پياده به اهواز پناه بردند و خوارج آسوده شدند ) . ( كامل ، ص 249 ، جلد 6 ) .