ميرزا حسن حسينى فسايى

182

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

كه زياد بن ابيه طائفى « 1 » را والى فارس و كرمان نموده ، روانه مقصودش دارد و زياد بن ابيه بعد از ورود به فارس ، نظمى بسزا داد [ و ] به جانب كرمان برفت و به اندك وقتى بر تمام آن نواحى استيلا يافت ، عود به فارس نمود و شهر استخر را مقر حكومت قرار داد و در نزديكى استخر قلعه‌اى بساخت و آن را « قلعهء زياد » بگفت و بعد از مدتها « منصور يشكرى » « 2 » در آن قلعه متحصن گرديد و آن قلعه را بعد از آن « قلعهء منصور » گفتند و مؤلف فارسنامه ناصرى گويد كه شايد قريهء زيادآباد بلوك بيضا ، در اين زمان همان « قلعه زياد » باشد و قريهء منصورآباد بلوك رامجرد همان قلعه « منصور يشكرى » باشد براى آنكه اين دو قريه به مسافت نه فرسخ و شش فرسخ از تخت‌جمشيد كه در يك جانب شهر استخر بوده ، دور افتاده‌اند « 3 » . [ وقايع فارس در روزگار حضرت امام حسن ( ع ) و معاوية ابن ابى سفيان و يزيد ] در 21 ماه رمضان سال 40 هجرى حضرت امام المتقين ، على بن ابيطالب ، خليفهء رسول اللّه ( ص ) در محراب مسجد كوفه به شمشير عبد الرحمن بن ملجم مرادى ، به مرتبهء جليلهء جميلهء شهادت فائز گشته « 4 » سراى فانى را گذاشته ، به اعلى عليين خراميد . زمان زندگانى آن حضرت شصت و سه سال بود و مدت خلافت ظاهريش نزديك به پنج سال رسيد و برحسب وصيت آن جناب تمامى اهالى كوفه و بيشتر عراق عرب با ولد ارجمندش حضرت امام حسن ( ع ) بيعت به خلافت نمودند « 5 » و چون آن حضرت شقاق و نفاق اهل كوفه و عراق را بديد ، خير امت را خواست و كرها ، سلطنت را به معاوية بن ابى سفيان اموى قرشى واگذاشت و اين واقعه در سال 41 هجرى اتفاق افتاد . پس معاوية بن ابى سفيان ، خود را امير المؤمنين خواند و نامه‌اى به زياد بن ابيه طائفى « 6 » ، والى مملكت فارس نوشت كه اموالى از فارس نزد تو جمع گشته بايد تمامت آنها را ، روانه دارى و زياد در جواب معاويه نگاشت آنچه را جمع نمودم ، در وجوه مملكت‌دارى ، خرج نمودم و آنچه باقى مانده است ، براى صرف در نزول حوادث گذاشته‌ام و معاويه امارت بصره و فارس را به بسر بن - ارطات « 7 » عنايت نمود و بسر بعد از ورود به بصره عبد الرحمن و عبيد اللّه و عباد ، پسران زياد را در بصره گرفته ، حبس نمود و نامه‌اى به زياد نوشت كه اگر از آمدن نزد من و بيعت با معاويه تهاون كنى ، تمامى اولاد تو را خواهم كشت ، چون نامه بسر به زياد رسيد در جواب نوشت كه من از جاى خود نخواهم شد تا خداى تعالى ميان من و معاويه ، حكم كند و اگر پسران مرا

--> ( 1 ) . زياد بن ابى سفيان ، ر ك : طبرى ، ص 3448 ، و كامل التواريخ ، ج 4 ، ص 353 . ( 2 ) . ر ك : طبرى ( منصور اليشكرى ) ج 6 ص 3450 ، مؤلف فارسنامه اين قسمت را از كامل ابن اثير گرفته است . ر ك : كامل التواريخ ، ج 4 ، ص 208 . ( 3 ) . ر ك : در همين كتاب بلوكات فارس ، بلوك رامجرد و بلوك بيضا . ( 4 ) . ر ك : طبرى ، جلد ششم ، ص 3457 ، مسعودى مىنويسد : ( خلافت وى تا وقتى به شهادت رسيد چهار سال و نه ماه و هشت روز و بقولى چهار سال و نه ماه و يك روز كم بود . . . وقتى به شهادت رسيد شصت و سه سال داشت . . . ) مروج الذهب ، جلد دوم ، ص 706 . ( 5 ) . ر ك : طبرى ، جلد هفتم ، ص 1 تا 14 ، مسعودى ، مروج الذهب ، جلد دوم ، ص 1 تا 6 ، تاريخ يعقوبى ، جلد دوم ، ص 141 و 142 ، تاريخ گزيده ، ص 198 و 199 و 200 ، و كامل التواريخ ، جلد 4 ص 244 . ( 6 ) . ر ك : كامل التواريخ ، ابن اثير ، جلد چهارم ، ص 264 . ( 7 ) . ر ك : طبرى ، جلد ششم ، ص 3452 ، و جلد هفتم ، ص 14 ، و ر ك : كامل التواريخ ، جلد چهارم ، ص 263 . مسعودى پسران زياد را ( عبيد اللّه و سالم ) مىداند . مروج الذهب ، ج 2 ، ص 10 .