ميرزا حسن حسينى فسايى

179

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

عرب را بديد و بشنيد به آواز بلند ، فرياد زد : « الجبل يا ساريه » يعنى اى ساريه پناه به كوه ببر [ و ] خود و سپاه عرب را از شر دشمن آسوده بدار ، اهل مدينه از اين فرياد بى جا تعجب نمودند و ساريه و تمام سپاه عرب كه در دم دشت فسا گرفتار بودند اين آواز را شنيدند و بزرگان سپاه ، صاحب آواز را شناخته ، پناه به كوه بردند و رستگار شدند و تمامى اين ظفر و فيروزى عرب در مملكت فارس تا سال بيست و سيم از هجرت بود . « 1 » [ وقايع فارس در روزگار خلافت عثمان ] در تاريخ كامل ابن اثير نوشته است : روزى در بازار مدينه طيبه ابو لؤلؤ ، غلام مغيرة بن - شعبه « 2 » خدمت امير المؤمنين عمر خليفه دويم رسيد و بگفت : آقاى من خراجى از اندازه گذشته بر من گذاشته است عمر پرسيد چه مبلغ است ؟ گفت : روزى دو دينار ، عمر پرسيد چه حرفه‌اى دارى ؟ گفت نجارم و نقاش و حداد . عمر گفت با اين كارها دو دينار ، باك نيست . باز پرسيد شنيده‌ام گفته‌اى مىتوانم آسيائى را بسازم كه از باد بگردد و بايد چنين آسيائى را از براى من بسازى « 3 » . ابو لؤلؤ بگفت آسيائى براى تو بسازم كه شهرتش از مغرب و مشرق بگذرد . پس خليفه روى به اصحاب خود نمود كه اين عجم مرا به كشتن تهديد نمود پس در صبحى كه عمر مشغول به نماز جماعت بود ابو لؤلؤ از صفوف نماز گذشته با خنجر چندين زخم به عمر بزد ، آن زخمى كه در زير نافش بود باعث مردنش گرديد « 4 » و در شب 27 ماه ذى الحجهء آن سال وفات يافت « 5 » و مدت عمرش شصت و سه سال بود و ده سال و شش ماه « 6 » خلافت نمود . پس بنا به وصيت او ، حضرت مولاى متقيان على بن ابيطالب و عثمان بن عفان و طلحه و زبير و سعد بن - ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف رضى اللّه عنهم در مشورتخانه نشستند « 7 » و آخر كار خلافت به عثمان بن عفان اموى قرشى ( رضى اللّه عنه ) قرار گرفت « 8 » و در اين سال حكومت نواحى فارس با امراى سپاه عرب كه هر يكى ناحيه‌اى را متصرف بودند برقرار بماند . در سال 28 هجرى اهل شهر استخر سر از اطاعت مسلمانان كشيدند و عثمان بن - عفان ( رضى اللّه عنه ) ، عبد اللّه بن عامر پسر خالوى خود را حاكم بصره و اهواز و فارس نمود و

--> ( 1 ) . اين سال مصادف است با كشته شدن عمر بدست ابو لؤلؤ ، ( فيروز ايرانى ) . ر ك : مجمل التواريخ ، ص 280 . ( 2 ) . از سرداران اسلام بود كه تا هنگام خلافت حضرت على ( ع ) حيات داشت و از بيعت با آن حضرت دريغ كرد ( سال 38 هجرى ) ، و سپس به حكومت كوفه رسيد و در همين سمت درگذشت . ( مروج الذهب ، جلد دوم ، ص 29 ) . ( 3 ) . اين داستان را طبرى نيز عينا آورده است . ( ر ك : تاريخ طبرى ، جلد پنجم ، ص 2722 و 2723 ) ، و مسعودى ( جلد اول ، ص 677 ) و مجمل التواريخ ( ص 280 ) و تواريخ ديگر نيز ذكر كرده‌اند . ( 4 ) . ر ك : طبرى ، ج 5 ، ص 2723 ، مسعودى مىنويسد : ( عمر سحرگاه مىرفت و مردم را براى نماز بيدار مىكرد چون بر ابو لؤلؤ گذشت برجست و سه ضربه به عمر زد كه يكى زير شكم او خورد و همان بود كه سبب مرگش شد و دوازده تن از اهل مسجد را ضربت زد كه شش تن از آنها بمردند و شش تن بماندند خويشتن را نيز خنجر بزد كه بمرد ) . ( مروج الذهب ، جلد اول ، ص 677 ) و ر ك : كامل التواريخ ، جلد چهارم ص 82 ببعد ، كه مىنويسد ابو لؤلؤ مسيحى بود و عمر را شش ضربت زد . ( 5 ) . مسعودى مىنويسد : ( روز چهارشنبه چهار روز از ذى حجه مانده سال 23 هجرى ) ، ( مروج الذهب جلد اول ، ص 661 ) . ( 6 ) . مسعودى مدت خلافت او را ده سال و شش ماه و چهار روز مىداند . ( ر ك : مروج الذهب ، جلد اول ، ص 661 ) . ( 7 ) . ر ك : طبرى ، جلد پنجم ، ص 2724 ، و مسعودى ، مروج الذهب ، جلد اول ، ص 661 . ( 8 ) . ( وى عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس عبد مناف بود و ابو عبد اللّه و ابو عمرو كنيه داشت ولى ابو عبد اللّه معروف‌تر است ) . ( مسعودى ، مروج الذهب ، جلد اول ، ص 688 ) ، و ر ك : تاريخ گزيده ، ص 186 .